غروب روزی از سال 1905 مادر و پسری در باغ خانه شان نشسته و سرگرم گفتگو بودند . هوا گرگ و میش بود و خورشید در حال غروب, سایه های درختان و دیوارها را بلندتر از همیشه کرده بود. همه چیز عادی و دلپذیر بود و هیچیک از آنها تصور نمی کرد تا لحظاتی بعد زندگیشان دگرگون خواهد شد. در حالیکه آنها گرم گفتگو بودند پسر که نامش جان بود در صندلیش جا به جا شد و به چمنزار رو به رو اشاره کرد و با تعجب گفت:" الن آنجاست." تعجب او قابل درک بود. الن دختر بزرگ خانواده بود که او را به برایتون در جنوب انگلیس فرستاده بودند تا ماجرای عشقی را فراموش کند . او در آنجا از وضعیت خود ناراحت و افسرده بود. در عین حال مارد می دانست که پدر از مراجعت دختر که برخلاف میل او بود به شدت عصبانی خواهد شد. مادر گفت:" جان زودتر برو و به الن بگو به سرعت خود را به خانه برساند. به پدرت هم چیزی نگو." پسر از جا بلند شد .اما دوباره سر جایش نشست .صبح آن روز قوزک پایش ضرب دیده بود ." مادر نمی توانم دنبال او بروم , مردی را بفرست." مادر دختر دیگرش را از درون خانه صدا کرد تا دنبال خواهرش برود . " پدر نباید چیزی از بازگشت او بداند . صبح او را دوباره راهی خواهیم کرد." ماری که دختری پر شور و جوان بود , از در باغ به طرف چمنزار دوید. برای خواهرش دست تکان داد و هنگامی که دید خواهرش جواب او را نمی دهد , تعجب کرد .دوباره او را صدا زد .الن بی آنکه جوابی بدهد به طرف جاده پیچید و از خانه دور شد. شال گردن آبیش در پشت سر او موج می زد. ماری سرانجام به او رسید و سعی کرد بازوی او را بگیرد ." الن کجا می روی؟ چرا تو..." اما کلمات در گلویش گیر کرد .دستش از درون بازوی خواهرش رد شد . مثل آن بود که هوا را لمس کرده باشد . لرزش سردی در تنش دوید و دید که الن دور و ناپدید شد . ماری مبهوت به خانه مراجعت کرد . مادر و برادرش در انتظار او بودند . به آنها گفت چه اتفاقی افتاده , مادر که وارفته بود شوهرش را پیدا کرد و ماجرا را برای او گفت . مرد پاسخ داد که به یقین بلایی بر سر دخترشان آمده است. روز بعد هراس آنها به واقعیت پیوست . خبر رسدی که دختر درست در همان زمان که شبح ظاهر شده بود , در دریاچه غرق کرده است. در طی تاریخ در سراسر جهان گزارش های بسیاری از رویت ارواح دریافت شده است. بسیاری از این گزارش ها به فرهنگ عوام راه یافته و به صورت قصه های عامیانه درآمده است . در این قصه ها , اشباحی چون دود در نقاط متروک ظاهر شده اند و ترس و وحشت بسیاری آفریده اند. گاه و بیگاه ردی از عملیات شیطانی یا انتقامجویی های ترسناک نیز در اعمال این اشباح پیدا می شود . گاه آنها به شکل اشباحی که زنجیر بر دست و پایشان بسته شده ظاهر می شوند که نشانی است از بی عدالتی که در زندگی بر آنها شده است. تا سال های سال وجود اشباح سخنان راست و دروغی بود که با آنها می شد کودکان را ترسانید و گاه بزرگترها را سر جای خود نشاند. اما عناصر حقیقی آنها به ندرت مورد بررسی قرار می گرفت. اما سوال اصلی همچنان در حاشیه این قصه ها باقی ماند. آیا این قصه ها ریشه ای در واقعیت دارند ؟ آیا جنبه های هیجان انگیز یا ترسناک و سرگرم کننده ی آنها باعث می شود نیروهایی که ماوراء تفکر بشر هستند پنهان بماند؟ در اواخر قرن نوزدهم دانشمندان مسایل ماوراءالطبیعه هزاران گزارش مواجهه و دیدار با اشباح را مورد بررسی قرار دادند. اعتقاد آنها بر آن بود که ظهور اشباح به بررسی دقیقی نیازمند است . یکی از این محققین به نام فردریک می یر چنین نوشت:" روح هر چه باشد , پدیده ای است بسیار غامض در طبیعت." هنوز هم جستجو برای پیدا کردن شواهد ادامه دارد . ارائه اسناد در این زمینه کاریست بسیار حساس . بسیاری از این موارد مواجهه با ارواح خطرات بی شماری منجمله مرگ شده است. در بسیاری از این موارد, روح در لحظه ی مرگ شخص یا چند ساعت بعد از آن ظاهر می شود و غالبا" حاوی پیامی است برای زندگان تا آنها را از آرامش خود در جهان دیگر مطمئن سازد. یا به دنبال عدالت تحقق نیافته ای است. اما ظهور ارواح منحصر به مردگان نیست . ارواح زنده ها نیز گاه بدون دلیل و هدف خاصی ظاهر می شوند. بسیاری از مردم بدل یا همزاد خود را دیده اند که از بدنشان خارج شده و اعمالی معمولی را انجام داده در حالیکه غیر از خود شخص عده ی زیادی شاهد این قضایا بوده اند . نوع دیگری از ظهور ارواح وجود دارد و آن ظاهر شدن روح در نقطه ای خاص است. روح گاه خود را به کسانی نشان می دهد که هیچ رابطه و نسبتی با او ندارند . موزه ها , بیمارستان ها و خانه های متروکه یا مسکونی می توانند جایگاه اشباح و ارواحی شود که خود را به اشکال مختلف درآورده اند. گاه صحنه های جنگ های قدیمی نیز دوباره پیش چشم کسانی ظاهر شده اند. البته آسانترین راه آنست که تمام این گزارش ها را غیر واقعی بیانگاریم و آنها را به کناری بیندازیم. کسانی که به این مسایل اعتقاد ندارند می گویند در جایی که هیچ موردی پیدا نشده که شواهد و مدارکی کامل به همراه داشته باشد , بنابراین می توانیم نتیجه بگیریم که همه آنها یا تقلبی و خیالی است یا توضیحی منطقی و مادی دارد . ربطی به دنیای ارواح ندارد. آنها خاطرنشان می کنند مجموعه ی چند صفر همیشه برابر با صفر است . در عوض عده ای دیگر معتقدند گرچه موارد دیده شده ممکن است از لحاظ مدرک ناقص باشد اما مجموعه این شواهد حجم انبوهی را تشکیل می دهد. یک تکه کاهگل مقاومت چندانی ندارد , اما توده ای کاهگل می تواند سقف مقاومی را تشکیل دهد . علاوه بر آن مباحث جدید در فیزیک نوین می تواند مبنایی منطقی برای اندیشیدن درباره ی این مسایل را به ما عرضه کند. دکتر کریستوفر پدلر فیزیولیژیست انگلیسی می نویسد:" مشکل اصلی اینجاست. مردم به چیزی که قابل توضیح نباشد اعتقاد ندارند ." قوانین قدیمی فیزیک که در آن همه چیز مانند عقربه های ساعت سرجای خود بود و کار می کرد , شاید منجر به پیشرفت های تکنیک هایی شد اما از توضیح کشفیات جدید عاجز بود. برای مثال می توان گفت شاید اشباح نشان و ردَ پا از پدیده هایی باشند که در طول زمان برجای مانده اند. توضیح این پدیده ها هر چه باشد, محققین عقیده دارند که این پدیده ها جایگاه واقعی خود را به تدریج پیدا خواهند کرد . متخصص فراروان شناسی لوییزا راین در 1981 چنین نوشت:" فراروان شناسی , سیندرلای علم است. نامادریش یعنی علم هرگز او را مورد ملاطفت قرار نداده و خواهران بزرگترش یعنی فیزیک , شیمی و زیست شناسی به او اعتنایی نکرده اند. باید دید آیا شاهزاده ای او را نجات خواهد داد یا نه . " اما در سال 1882 وقتی فردریک می یر و همکارانش, انجمنی برای مطالعات روان شناسی تشکیل دادند تا مسئله ی ظهور ارواح را بررسی کنند صحبت ظهور چنین شاهزاده ای در کار نبود و تشویقی هم نسبت به این مسایل صورت نمی گرفت. اعضای تشکیل دهنده ی انجمن اشخاص سرشناسی بودند , می یر شاعری معروف بود و در کمبریج به تدریس اشتغال داشت . ادموند کورنی, اولیور لاج, فیزیکدان برجسته ی دانشگاه لیورپول و سر ویلیام بارت استاد فیزیک دانشگاه دابلین. نخستین بیانیه ی انجمن این بود : آنچه انتظار داریم درنهایت از مطالعات ما حاصل شود, مجموعه ایست از روایات ترسناک و تکان دهنده . مقالات ما ممکن است برای عده ای ملال انگیز باشد . اما به هر صورت موضوع از طرف ما دنبال خواهد شد. انجمن با انتقادات فراوان روبه رو شد . به گفته ی پروفسور سیدویک :" مردم از ما انتظار داشتند به جای بررسی چنین موضوعاتی , مقالاتی درباره ی افلاطون بنویسیم یا زندگی فلان جانور یا مطالعه کنیم . حتی عده ای ترجیح می دادنند به جای کارهای عبثی چون مطالعه درباره ی خانه های تسخیر شده و اشباح به پدیده هایی چون آینده بینی , انتقال افکار و ... بپردازیم." معذالک انجمن با جدیت به کار خود ادامه داد . اولین فعالیت های آنان تشکیل کمیته ای بود که هرگونه گزارشی درباره ی ظهور روح یا شبح در هنگام مرگ افراد را به دقت بررسی و مطالعه کند. اما این نوع تحقیقات از طرف مردم با واکنش روبه رو شد. سپس انجمن نامه هایی برای روزنامه های لندن , روزنامه های محلی و انجمن های مشابه فرستاد و تقاضا کرد هرگونه اطلاعاتی که در این مورد دارند برای آنها بفرستد. نتیجه ناامید کننده بود. بسیاری به این نامه ها پاسخ دادند , اما اعضاء دریافتند پاسخ ها اگر دروغ کامل نباشد, یادآوری داستان گونه های ماجراهای گذشته است. شهادت ها نادرست و در قضاوت ها تعصب وجود داشت. بنابراین محققین ضابطه های سفت و سختی در هر مورد وضع کردند . در هر مورد , اگر امکان داشت آنها به شخصه مصاحبه انجام دادند و سعی کردند روایت های گوناگون را با یکدیگر مقابله کنند . مدتی بعد انجمن به نتایجی دست یافت . در گزارش نخستین آنها چنین آمده بود:" موضوعی که ما را تحت تاثیر قرار می دهد جنبه ی ترسناک یا هیجان انگیز شواهد نیست , بلکه کیفیت فوق العاده آنهاست. کیفیتی که مرزهای واقعیت را درمی نوردد."
دو نمونه از گزارش هایی که آنها به دست آوردند توسط اشخاصی داده شده بود که از نظر منطقی و عقلی کاملا" قابل اعتماد بودند و امکان اینکه دچار توهم یا خیال شوند وجود نداشت. در واقعه ی اول شخصی به نام آقای راولینسون در اتاقش لباس می پوشید که حضوری نیرومند را در اتاق احساس کرد :" به دور و برم نگاه کردم , کسی را ندیدم اما بلافاصله جزئیات صورت دوستی قدیمی ظاهر شد. تکان خوردم . فورا" به اتاق همسرم دویدم , به او گفتم چه اتفاقی افتاده و همان لحظه گفتم می ترسم که او مرده باشد." راولینسون و همسرش آن روز چند بار درباره ی این ماجرا صحبت کردند. روز بعد راولینسون نامه ای از برادر دوستش دریافت کرد . به این مضمون که برادرش درست در ساعت 8 -همان ساعت که شبح ظاهر شده بود- مرده است. راولینسون اظهار کرد که تا آن زمان هیچ گاه شبحی را ندیده بود و بعد از آن نیز این اتفاق تکرار نشد. مورد دیگر از این هم جالب تر است . راسل کلت, سروان ارتش بریتانیا که آن موقع طفلی مدرسه ای بود و با اقوامش در ادینبورگ اسکاتلند زندگی می کرد, شبح برادرش را دید که ستوان بود و در جنگ کریمه شرکت کرده بود. راسل نیمه های شب از خواب بیدار شد و برادرش اولیور را دید که بر روی صندلی نشسته است و به نظر می رسید هاله ای مهتابی رنگ او را احاطه کرده است . راسل فکر کرد دچار خیالات شده است و آنچه می بیند پرتویی است از نور مهتاب که بر حوله ی او روی صندلی می تابد . اما شبح همچنان پایدار بود . " که برادرانه و غمگین به من می نگریست." شبح آنقدر واقعی بود که راسل از جا بلند شد و به طرف پنجره دوید . اما شب تاریکی بود و باران سنگینی می بارید . راسل ترسیده بود , از اتاق بیرون دوید اما به پشت سر نگاه کرد و متوجه شد شبح زخم عمیقی بر روی پیشانی دارد که از آن خون می ریزد. وقتی راسل ماجرا را برای پدرش گفت پدر به او سفارش کرد که دیگر چنین چرندیاتی نگوید و از این مقوله با کسی حرف نزند . اما ماجرا چرند نبود. چند شب بعد خانواده خبر مرگ اولیور را دریافت کرد. او در حمله ی نیروهای عثمانی کشته شده بود. راسل به یاد می آورد که چند ماه قبل اولیور که در وضع روحی نامناسبی به سر می برد , برای او نامه ای نوشته بود و ابراز نامیدی کرده بود. راسل در جواب به او دلگرمی داده بود و در آخر نامه افزوده بود اگر قرار است برای او اتفاقی بد رخ دهد , دلش می خواهد یکبار دیگر او را در همان اتاق همیشگی ببیند.چند سال بعد کورنی, می یر و پادمور گزارشی 1400 صفحه ای به نام " خیال زندگان" منتشر کردند که پرآوازه ترین گزارشی است که تا امروز منتشر شده است. هدف گزارش, بررسی سوالی بود همگانی و پایه گذاری مطالعه در باب معمایی که بشر در طی قرون با آن مواجه بود. کار بر روی این پدیده باعث شد حجم عظیمی از شواهد و مدارک جمع آوری شود. مولفین یقین پیدا کردند جای هیچ گونه تردیدی درباره ی مواجهه با اشباح وجود ندارد . هدف از آن پس درک و طبقه بندی این تجربیات بود. مهمترین نتایجی که از 701 مورد جمع شده به دست آمده ظهور روح در لحظه مرگ یا لحظات نزدیک به مرگ بود . در بعضی موارد اشخاصی که در لحظات بحرانی یا خطرناک قرار می گرفتند, نیز چنین وضعیتی از خود بروز می دادند ؛ یعنی بین آنها و نزدیکانشان توسط تله پاتی ارتباط برقرار می شد و وضعیت خطرناک را منتقل می کردند یا روح آنها بر نزدیکانشان ظاهر می شد. انجمن به این موارد " ظهور در بحران" نام داد. انجمن سپس به تحقیق درباره ی پدیده های جانبی و آنچه اوهام نام گرفته بود پرداخت و دریافت که درصدی از مردم اوهام خود را با ظهور ارواح یکی گرفته اند. سوالی که معمولا" مطرح می شد و مصاحبه شوندگان باید به آن پاسخ می دادند این بود:" آیا تا به حال اتفاق افتاده در حالیکه کاملا" هوشیار هستید حس کنید موجودی را می بینید , یا چیزی شما را لمس می کند یا صدایی را می شنوید که مربوط به جسم واقعی و خارجی نیست؟" سوالها بر صفحه ای چاپ شده بود و پاسخ دهنده با کلمات آری یا نه می توانست به آنها پاسخ دهد . به آنها که جواب مثبت می دادند پرسشنامه دیگری داده می شد تا جزئیات امر را بنویسند. از میان این پرسشنامه ها 17000 جواب از سراسر جهان از برزیل تا استرالیا و روسیه جمع آوری شد. درصد بالایی جوابها نشان از واقعیت آماری می داد . معروفترین موارد ذکر شده مورد خانم سابین بود که در 3 ژانویه 1904 در اتاق خود نشسته بود و زیر نور شمعش انجیل می خواند که بناگاه در آنسوی میز براردش را دید نشسته و به او می نگرد . برادرش در آن لحظه هزاران کیلومتر دورتر بر روی دریاها مشغول خدمت بود . خانم سابین نترسید زیرا نگاه برادرش گرم و دوستانه بود . هیچکدام حرفی نزدند. چند لحظه به یکدیگر نگریستند . بعد شبح آرام آرام ناپدید شد. خانم سابین پشت انجیل نوشت که برادرم را دیدم و در کنار آن , تاریخ این رویت را نوشت. یک ماه بعد خبر رسید که برادرش در دریا مرده است . مرگ درست در لحظه ای اتفاق افتاده بود که خواهر شبح او را دید. متاسفانه هیچ گونه شاهدی در این لحظه حضور نداشت . خانم سابین درباره این موضوع تا لحظه ی مرگ برادرش با کسی صحبت نکرد. مورد خانم آن کالیر از نیوجرسی اگر چه شبیه به مورد قبلی است اما چند نفر دیگر نیز توانستند قسمتهایی را بر ماجرا بیفزایند و آن را تصدیق کنند . درست در سوم ژانویه 1916 خانم کالیر از خواب بیدار شد و پسرش ژوزف را دید که در آستانه ی در اتاق ایستاده است و به او می نگرد . حضور او در این زمان ناممکن بود , زیرا او می بایست 1600 کیلومتر دورتر در کشتی بخاری مشغول کار باشد . خانم کالیر متوجه شد سر پسرش تنظیفی کج و معوج پیچیده شده و لباس کثیفی نیز بر تن دارد . صبح روز بعد خانم کالیر , واقعه را برای شوهر و دخترانش تعریف کرد, آناه سخنان او را جدی نگرفتند و فکر کردند دچار کابوس شده است. دو هفته بعد اخبار ناگواری از راه رسید . کاپیتان کالیر در یک حادثه در کشتی بخار کشته شده بود. دکل کشتی بر روی او افتاده و جمجمه اش را خرد کرده بود . مرگ درست در همان لحظه ای اتفقا افتاده بود که مادر , شبح او را رویت کرده بود. این واقعه مورد توجه انجمن قرار گرفت . زیرا دخترها و شوهر خانم کالیر جداگانه در این مورد شهادت دادند . بعدها معلوم شد کاپیتان کالیر نیمه ی شب بر روی عرشه می آید ؛ که این واقعه اتفاق می افتد. لباسش در اثر سقوط دکلی پاره و کثیف می شود.
موارد ظهور ارواح فقط شامل اعضای خانواده نمی شود . در یکی از مواردی که در دهلی هند اتفاق افتاد , روح خود را بر شخصی دیگر ظاهر کرد. در آوریل 1968 خانم دکتر بانو لینگار استاد دانشگاه دوران نقاهت خود بعد از عملی سخت را در بیمارستان می گذرانید. او شب سختی داشت و گاه در حالت هوشیاری گاه در حالت نیمه هوشیاری بود , دوست او سومات کرتی مرتب به ملاقات او می آمد و غالبا" همراه دختر دکتر لینگار از او پرستاری می کرد . یک روز بعدازظهر در حالیکه دکتر لینگار خواب آلود بود چشمش را باز کرد و پدربزرگ خانم کرتی را دید -قبلا" هم او را دیده بود - که کنار تخت ایستاده و با نگاهی عجیب او را می نگریست و به او گفت :" نمی خواهی دخترم را به خانه بفرستی؟" دکتر لینگار فکر کرد تب شدید باعث چنین توهمی شده . سرش را به سویی دیگر برگرداند و انتظار داشت که تصویر ناپدید شود اما چنین نشد . پیرمرد دوباره ظاهر شد و همان کلمات را تکرار کرد"نمی خواهی دخترم را به خانه بفرستی؟" زن بیمار تهییج شده بود , اما چهره ی آن دو زن دیگر در کنار تختش آرام بود و نشان می داد آنها چیزی ندیده اند . دکتر لینگار به خانم کرتی گفت بهتر است به خانه برود و مواظب پدربزرگش باشد. اما این خانم فکر کرد دکتر هذیان می گوید . به او اطمینان داد که حال پدربزرگش خوب است و احتیاج به مراقبت ندارد . دکتر لینگار آنچه را دیده بود برای دوستش نگفت اما پافشاری کرد دوستش به خانه بازگردد. سرانجام خانم کرتی موافقت کرد تا تلفنی به خانه بزند و حال پدربزرگش را بپرسد. تعجب او در آنی مبدل به افسردگی شدید شد . پدربزرگش ده دقیقه پیش درگذشته بود. سوالی که در اینجا پیش می آید اینست : چرا روح بر کسی دیگر غیر از منسوبین خود ظاهر شد ؟ بعضی از متخصصان نظرشان اینست : تب شدید خانم لینگار را آماده ی رویت ارواح کرده بود.مورد دیگری از ظهور ارواح بر دیگران سالها قبل در عرشه کشتی بادبانی که از ماری لند به سوی جزایر هند غربی در حرکت بود اتفاق افتاد . در این مورد نه تنها خود را بر دو نفر ناظر بیگانه آشکار کرد , بلکه در طول سفری که سرانجام به شکست انجامید, مکررا" ظاهر شد . شاید بدینوسیله خطری را پیشگویی می کرد. ماجرا قبل از آنکه کشتی از بندر آناپولیس بادبانهایش را برافرازد آغاز شد . در طول کشیک شبانه یکی از ملوانان ناخدای کشتی را به عرشه فراخواند. وقتی ناخدا بر روی عرشه آمد , ملوان به او گفت زنی در لباس سیاه التماس کنان بر او ظاهر و بعد ناپدید شده است . تمام کشتی زیر و رو شد اما هیچ نشانی از این زن به دست نیامد . آنها فکر کردند ملوان مست بوده . ناخدا تذکری به او داد و به کابین خود برگشت. حوالی ساعت 2 بعد از نیمه شب , ناخدا را بر روی عرشه فرخواندند . زن سیاه پوش خود را به ملوان دیگری نشان داد . نفر دوم قابل اعتماد بود اما باز هم هیچ اثری از زن پیدا نشد. اکنون ملوانان خرافاتی درصدد یافتن وسیله ای بودند تا از کشتی بگریزند. حتی وعده ی پاداش بیشتر آنان را متقاعد نمی کرد تا در این کشتی که به نظر آنها نفرین شده بود بمانند . اما فرمانده ی کشتی اعتنایی به وضعیت آنها نداشت و به سمت آبهای جنوب در حرکت بود. بعد از دو روز دریانوردی طوفان شدیدی آغاز شد . باد شدیدی بر کشتی می وزید و آنرا به این سو و آن سو کج می کرد . بین ساعات 6 و 8 شب ,3 نفر از ملونان ادعا کردند که شبح را دوباره دیده اند . هنگام ظهور شبح امواج غول آسایی بر کشتی هجوم می بردند. دقیقا" در نیمه شب زن سیاه پوش برای چندمین بار ظاهر شد . در این حال سرعت باد به شدت گردباد رسیده بود . دریا آنچنان متلاطم شده بود که احتمال غرق شدن کشتی می رفت. چهار ساعت باد به شدت وزید و تمام بادبان را تکه تکه کرد . قایق های نجات کشتی یا خرد شدند یا از کشتی به دریا افتادند و بخش عمده ای از عرشه خراب شد. سرانجام در ساعت 4 صبح طوفان فرو نشست , باد بند آمد, دریا آرام شد و ماه درآمد. در طول باقی مسیر اتفاق غیر عادی دیگری نیفتاد . اما وقتی کشتی در گود الوپ پهلو گرفت تا شکر بار کند , زن سیاه پوش برای بار پنجم ظاهر شد . ظهور او مصادف با بروز تب زرد در کشتی شد. سرانجام وقتی کشتی به مبدا حرکت- بندر بالتیمور- رسید نامه ای در انتظار ناخدا بود , همسرش درگذشته بود. مورد دیگری که در مجله ی انجمن به چاپ رسید, مربوط به سروان الدرد بویر بود. خلبان انگلیسی که در طول جنگ جهانی اول بر فراز فرانسه مورد اصابت ضد هوایی قرار گرفت و کشته شد . در لحظه ی مرگ روح او توسط دو نفر از اقوامش که هزاران کیلومتر با او فاصله داشت دیده شد. در صبح 19 مارس 1917 خواهر سروان بویر, خانم اسپیرمن در حال خواباندن فرزندش در هتلی در کلکته بود که برادرش را پیش رویش دید . نگاه او " مهربان اما شوخ" بود مثل آنکه بخواهد یکی از بازیهای کودکیش را تکرار کند . اگرچه ظهور او در اتاق نا به هنگام بود اما خانم اسپیرمن از دیدار او شاد شد. به برادرش خوشامد گفت و خواست بچه را در گهواره بگذارد . وقتی دوباره سر برگردانید برادر ناپدید شده بود . تقریبا" در همان لحظه در طرف دیگر کره زمین در انگلستان , خواهر دیگر سروان بویر خانم چاتر, تجربه ای مشابه را از سر گذراند. او در اتاقش مشغول تعویض لباس بود که دختر سه ساله اش به اتاق دوید و گفت:" دایی الدرد آمده." وقتی خانم چاتر به دخترش گوشزد کرد که دایی او اکنون در فرانسه است دختر اصرار ورزید که داییش در طبقه پایین است . همان روز خانم چاتر ماجرا را برای مادرش در نامه نوشت , اما مدت ها طول کشید که خبر سوگ سروان بویر به آنها رسید.در سوابق انجمن تحقیقات روحی , واقعه ی دراماتیک دیگری نیز ثبت شد که مربوط به هوانوردان انگلیسی در جنگ جهانی اول است . این واقعه توسط جی لارکین در 7 دسامبر گزارش شده . او مشغول نوشتن نامه ای بود که دوستش ستوان دیوید مک کانل به اتاقش آمد و اعلام کرد برای تمرین تیراندازی با هواپیما عازم منطقه ای در آن نزدیکی است و در حالیکه لباس مخصوص پرواز را به تن می کرد اعلام کرد امیدوار است به موقع برای چای بازگردد. سپس عازم پرواز شد. اما لحظه ای بعد دوباره بازگشت تا نقشه اش را به همراه ببرد. لارکین تا 3 و سی دقیقه بعدازظهر مشغول کار بود . در آن ساعت مک کانل با حالتی بشاش وارد اتاق شد . لارکین پرسید:" الان برگشتی؟" مک کانل پاسخ داد:"بله , به سلامت رسیدم , سفر خوبی بود. به امید دیدار." و رفت. حوالی 3و چهل و پنج دقیقه افسر ارشد پرواز وارد اتاق شد و گفت مک کانل دیر کرده , امیدوارم به سلامت بازگردد . لارکین گفت اما او برگشته . چند دقیقه پیش اینجا بود . اما نتوانست بگوید که دوستش کجاست. ساعتی بعد او به جمع دوستانش پیوست که مشغول صحبت درباره ی هواپیمایی بودند که به تازگی به زمین اصابت کرده و خرد شده بود. لارکین به تدریج متوجه شد که خلبان کسی جز مک کانل نبوده. حادثه در ساعت 3و سی دقیقه اتفاق افتاده بود. درست همان ساعتی که ستوان لارکین مک کانل را دید و با او صحبت کرد. اما متوجه نشد که با یک روح صحبت می کند. در بیشتر مواقع ارواحی که ظاهر می شوند آنقدر طبیعی هستند که تفاوتی با موجود اصلی ندارند . اشخاص شکاک که این پدیده ها را قبول ندارند می گویند آنها زاییده خیلات هستند . در چنین مورد به خصوص می گویند ستوان لارکین دچار توهم مغزی شده . از آنجا که مدرک در این مورد وجود ندارد راه بر تحقیقات علمی و روانی هم بسته می شود.
گرچه بعضی از شواهد , جوابگوی انتقاداتی که به عمل می آید نیست اما گاه دلایل محکم تری پیدا می شود : مثلا" زخم سر ستوان کلت در کریمه و لباس خاک آلود ناخدا کالیر. یکی از موارد به نام " حادثه لباس تمام رسمی" معروف شد و به انجمن گزارش گردید. شاهد ماجرا زنی انگلیسی بود که در ساعت 2 بعد از نیمه شب با صدای ضربه های در از خواب بیدار شد. زن به سوی پنجره رفت دید که مادرش که سالها از او دور بوده پشت در ایستاده , زن همسرش را بیدار کرد . در خانه را گشود اما در پشت در هیچ کس نبود. زن نه تنها مطمئن بود که مادرش را دیده بلکه او را در لباس کامل تشریفاتی دیده بود. روز بعد او از مادرش خبری دریافت کرد. مادرش غروب روز قبل در ضیافت رسمی قصر کنزینگتون شرکت جسته بود همانجا حالش به هم خورده به سوی خانه بازگشته و در ساعت 2 بعد از نیمه شب با همان لباس رسمی جهان را وداع گفته بود. این موارد به اضافه ی چند مورد دیگر بعد از جمع آوری و تجزیه و تحلیل در انجمن, منشاء مباحث طولانی درباره ی اصل و منشاء ارواح شد. یکی از مباحثی که مطرح شد و تا امروز نیز مورد بحث قرار می گیرد , اینست که آیا اشباح وجود فیزیکی دارند؟ به عبارت دیگر حجمی از فضا را اشغال می کنند یا تنها در ذهن و خیال رویت کننده ظاهر می شوند . ادموند گورنی هم مانند دوستش فردریک می یر , ظهور ارواح را پدیده ای ذهنی می دانست که تنها برای شاهدی معین اتفاق می افتد و آنرا از طریق تله پاتی می توان توضیح داد. به عقیده ی او روح یا شبح به راستی در صحنه ظاهر نمی شوند . در عوض شاهد از طریق تله پاتی , امواجی را دریافت می کند که بر اثر بحران یا حالت نزدیکی به مرگ ایجاد می شود. این امواج باعث رویت روح می شود. در مواردی که چند نفر یک شبح را می بینند امواج تله پاتی به چند نفر سرایت کرده است , این نظریه چندان متقاعد کننده نبود و به نظر می رسید خود آقای گورنی هم کاملا" از آن راضی نشده بود. می یر سعی کرد نظریه اصلاح شده ای را عرضه کند و محدودیت های قبل را برطرف نماید . او اگرچه باور داشت که اشباح دارای منشاء مادی نیستند اما عقیده داشت فضایی مادی را اشغال می کنند . نوعی میدان چهار بعدی که با جهان ما تلقی می کند و چنین است که بعضی از ارواح هم خواص فیزیکی از خود نشان می دهند و هم علایم غیر فیزیکی دارند. نظریات کورنی و می یر تاثیر زیادی بر محققان مسائل روح گذاشت . از آن جمله بر ام.تایرل که در سال 1945 به ریاست انجمن برگزیده شد. تایرل 40 سال از عمر خود را صرف مطالعه امور مربوط به ارواح کرد. او تحقیقاتی در رشته فیزیک و ریاضی در دانشگاه لندن داشت و از آنجا فارغ اتحصیل شده بود. تایرل در طی همکاریش با انجمن سعی کرد در نظریه های موجود درباره ارواح تجدید نظر به عمل بیاورد. او در کتابش به نام "ظهور " تمام موارد جمع آوری شدۀ انجمن را به چهار طبقه تقسیم کرد . این تقسیم بندی هنوز دارای اعتبار است . این چهار طبقه عبارتند از : ظهور زندگان , ظهور در مواقع بحران , ظهور بعد از مرگ و ظهور مداوم.تایرل معتقد بود هر یک از انواع ظهور بستگی به ذهن شاهدی دارد که آنها را می بیند و ناخودآگاه او در این رویت دخیل است. اما معلوم نیست ظهور حیواناتی مانند سگ , گربه و اسب را چگونه می شود بدین طریق توضیح داد. سر رایدرد هاگارد نویسندۀ انگلیسی در 1904 گزارش کرد که شبح سگ دخترش را که چندی پیش کشته شده بود در نیزاری مشاهده کرده است. در بعضی موارد شبح حیوانات نه تنها دیده شده بلکه صدای حیوان را نیز شنیده اند . خانم و آقای بوچامپ سگ کوچکی داشتند که آنرا شبها با قلاده ای در کنار آتشدان می بستند. یک شب آنها صدای پای سگ و بعد ناله های او را در اتاق خود شنیدند . وقتی اتاق را جستجو کردند , هیچ چیز پیدا نشد . آنها تصور کردند که خواب دیده اند اما دقایقی بعد دخترشان از طبقه ی پایین خبر داد که حال سگ خراب است . به طبقه ی پایین رفتند . سگ را دیدند که به شدت تقلا می کند تا خود را آزاد کند . آنها سگ را آزاد کردند و لحظاتی بعد حیوان جان سپرد. مورد خانم کلرک حتی وقتی در سایه ی نظریه های گوناگون مطالعه شود به سادگی قابل توضیح نیست.در اوت 1964 خانم کلرک در مهتابی خانه اش نشسته بود و کتاب می خواند که خدمتکارش به نزد او آمد و پرسید:"شخصی که هم اکنون با شما صحبت می کرد که بود؟" خانم کلرک پاسخ داد که تنها بوده و با کسی صحبت نمی کرده است . خدمتکار اصرار می ورزید که مرد جوان باریک و بلندی با او مشغول صحبت بوده است. خانم کلرک از این موضوع چیزی سر در نمی آورد. تا چند روز بعد خبر رسید برادرش - جوانی باریک و بلند قد - در همان ساعت و همان روز درگذشته است. خدمتکار هیچ گاه برادر خانم کلرک را ندیده بود.گاهی اوقات بین دو دوست معاهده ای منعقد می شود که هر کدام زودتر مردند با دیگری تماس بگیرند . لرد هنری بردکهام از چهره های سرشناس اوایل قرن بیستم وقتی وارد دانشگاه ادینبورگ شد , با دوست جوانش جرارد مکررا" به بحث درباره ی زندگی بعد از مرگ و جاودانگی روح می پرداختند . آنها با یکدیگر چنین قراردادی منعقد کردند. بعد از اتمام دانشگاه هر یک از آنها به راهی جداگانه رفت. سالها گذشت و لرد بردکهام تقریبا" دوستش را از یاد برده بود. هنگامی که برای مسافرتی به سوئیس رفت شبی به یاد او افتاد . لرد هنری بعد از مسافرتی طولانی , داشت استراحت می کرد که ناگهان دوستش جرالد را بر روی صندلی دید . به ناگاه از جا پرید و شبح ناپدید شد. وقتی لرد به ادینبورگ بازگشت دریافت که دوستش در همان تاریخ - همان شب که شبح بر او ظاهر شد -درگذشته است. اگرچه آنها در جوانی با یکدیگر قرار گذاشته بودند اما از نظر انجمن , لرد به هیچ وجه در شرایط ایده آل برای رویت روح نبود. خود او با این تجربه بسیار محتاطانه رو به رو شد و سالها بعد در مقاله ای نوشت که واقعه چیزی جز تطابقی خیالی و تصادفی نبوده است.گاهی اوقات ظهور ارواح با علایمی فیزیکی و قابل رویت همراه است. در 1884 پروفسور رومانسن موردی عجیب را در کتاب خود ثبت کرد . یک زوج جوان, شامل جوانی انگلیسی به نام گریفیث و دختری فرانسوی که قرار بود با یکدیگر ازدواج کنند به همراه مادرانشان تعطیلات خود را در ایتالیا و جنوب فرانسه می گذراندند . و در راه بازگشت به وطن خود بودند . گرثیف بهس وی لندن و دختر فرانسوی و مادرش به پاریس. شبی که گریثیف قرار بود از کانال مانش بگذرد از خوابی سنگین بیدار شد و صدای نامزدش را شنید که به فرانسه به او التماس می کرد به نزد او بیاید . گریثیف سپس نامزدش را دید که به سوی او آمده بازویش را گرفت و به شدت فشرد. گریثیف دجار هراس شد و به سوی اتاق مادرش دوید. مادر او را آرام کرد و اطمینان داد که موجبی برای نگرانی وجود ندارد . گریثیف به اتاقش بازگشت و به خواب رفت اما دقایقی بعد با دردی در بازو از جا پرید. چراغ را روشن کرد و متوجه شد بازویش در محلی که خیال می کرد دختر آنرا لمس کرده قرمز و متوزم شده است. روز بعد گریثیف به دکتر رفت. دکتر بعد از معاینه گفت بازویش به شدت سوخته است . این امر البته ناممکن بود . همان روز تلگرامی از پاریس رسید که خبر از مرگ ناگهانی نامزدش می داد . او بعد از تبی شدید و بر اثر ابتلا به تیفوس درگدشته بود . بعدها گریثیف دانست که دختر درست قبل از مرگ همان کلماتی را بر زبان آورده بود که او شنیده بود.
در موقع ظهور ارواح نشانه هایی همچون بوی عطر و یا زمزمه ی آهنگی توسط شخص در گذشته , مشاهده شده است اما نشانه هایی مثل داغ پوستی که در آن شخصی به راستی درد را احساس می کند و علایمی بر روی پوستش ظاهر می شود , بسیار نادر است. در گزارشی که توسط دکتر لوییزا راین, اهل کالیفرنیا ارائه شده چنین آمده : زنی در ساعت 4 صبح روزی در سال 1955 از خواب برخاست و چنین پنداشت که در حال مرگ است و از سرش خون می ریزد. مثل آن بود که سرش زخمی شده و در حال خفگی است. شوهرش برای او کمی آب آورد. در آن لحظه زن صدای پسرش را به وضوح شنید که می گفت: " آه مامان , کمکم کن." خانم راین بسیار پریشان شد و به روانپزشک مراجعه کرد. روانپزشک به او اطمینان داد که از لحاظ روانی در او هیچ نقیصه ای مشاهده نمی شود . ده روز بعد خبر رسید پسرش که سربازیش را در آلمان می گذراند از ناحیه سر زخمی شده و درگدشته است. درست در همان ساعتی که زن دچار آن حالت شده بود. در حادثه ای دیگر مردی از نیویورک آماده رفتن به سر کار می شد که به ناگاه احساس کرد که ضربه ای به سرش خورد. تمام روز دچار سرگیجه بود . بعدا" فهمید مادرش در کالیفرنیا دچار ضربه ای مغزی شده , نوعی لخته شدن خون در رگ های مغز. مادر بعد از بهبود یادآوری کرد که درست در همان لحظه ی شروع حمله ی مغزی فرزندش را صدا زده بود. در 1953 دکتر هورنل هارت , جامعه شناس دانشگاه کرنل و عضو برجسته ی انجمن تحقیقات روح در آمریکا ( ASPR) بررسی مجددی در تمام نظریه های مربوط به ظهور ارواح به عمل آورد. او نظریه ی تله پاتی در مورد ظهور ارواح را رد کرد و معتقد بود که ظهور ارواح مربوط به خودآگاه است. او بعد از سال ها به این نتیجه رسید که در لحظه ی مرگ و گاه در زندگی نوعی جسم روحانی ( اثیری ) از بدن خارج می شود. دکتر لوییزا راین نظریه ی دیگری ارائه داد. او بعد از سالها مطالعه به این نتیجه رسید که روح نوعی تجربه ی روانی زندگان است. این تجربه بر اساس نهان بینی ژرف بعضی از زندگان و احساس آنها نسبت به روح صورت می گیرد. دکتر راین در طی مطالعاتش به مواردی برخورد کرد که در مقوله تجربیات نزدیکی به مرگ قرار می گرفت. در اینگونه موارد , شاهد و نه شخصی که روحش ظاهر می شد در خطر بود. اغلب آنهایی که در معرض خطر مرگ قرار دارند, شبحی از اقوام خود را که دور از آنها زندگی می کنند, می بینند. چنین تجربیاتی , گاه به علت آنکه شاهدان, سالها بعد ماجرا را بازگو می کنند از نظر علمی چندان قابل بررسی نیست. ظهور روح در بستر مرگ قرن ها در ادبیات و تاریخ ثبت شده است اما تا سال 1960 به طور جدی مورد بررسی علمی قرار نگرفت. دکتر کارلیس اوسیس با 10000 پرستار و دکتر در سراسر آمریکا مصاحبه کرد , به امید آنکه در این زمینه اطلاعاتی جمع آوری کند . او به این نتیجه رسید که اکثریت رویاهای نزدیکی به مرگ از خود مغز نشات نمی گیرد بلکه عواملی بیرونی در میان است . او چنین نوشت :" در حالیکه بعضی موارد رویت ارواح ممکن است در اثر صدمه های مغز پیدا شود . در بیشتر موارد اینگونه رویت ها بر اثر خیالات و توهم نیست. برای مثال شخص در حال مرگ ممکن است در جمیع جهات منطقی باشد اما با این وجود اصرار می ورزد که ارواحی برای بردن او به جهان دیگر ظاهر شده اند. به طور کلی چنین تجربیاتی بیشتر اعتقاد به زندگانی بعد از مرگ را می رساند.اما به نظر می رسد علی رغم تحقیقات مداوم دکتر اوسیس و دیگران رویت اشباح رو به کاهش است . آیا جهان امروز نسبت به پدیده ی روح توجه کمتری نشان می دهد؟ دکتر پال استیونسون رئیس بخش مطالعات شخصیت در دانشکده پزشکی ویرجینیا دو توضیح ارائه می دهد: اول باید مشخص کنیم آیا ظهور ارواح براستی به اندازه قرن نوزدهم اتفاق می افتد؟ اگر به همان اندازه, اتفاق می افتد چرا تعداد کمتری از آنها گزارش می شود ؟ استیونسون می گوید شرایط اجتماعی بخشی از پاسخ این سوالات است . وقتی به روح یا شبح فکر می کنیم به طور غیر عادی به یاد خرافات می افتیم. به نظر می رسد دوران معاصر , تفکر درباره ی چنین موضوعاتی را منع کرده است. شاید این عدم اعتقاد به ارواح مردم را وا می دارد تا هرگاه با روحی مواجه شوند آنرا به خیالبافی خود منسوب کنند . از طرفی فرض کنید تعداد موارد مواجهه با اشباح به راستی رو به کاهش گذاشته باشد . در این صورت قضیه ی مربوط به وضعیت زمانی ماست. امروزه به یقین ارتباطات ما کامل تر شده . پس ناچاریم نتیجه بگیریم که ارواح در این قرن کمتر مایل به به ظهور ارواح هستند . در گذشته اگر کسی یکبار روح را می دید بسیار مایل بود که باز هم شاهد ظهور روح باشد و شاید این انگیزه ای می شد که مجددا" رویتی صورت گیرد که امروزه احتمال چنین موقعیتی کمتر شده است. دوم:مرگ های ناگهانی امروزه کمتر از گذشته اتفاق می افتد . شاید این امر ظهور ارواح را کمتر کرده است. سوم: شاید همان شرایط که مردم را از باور به ارواح بازداشته ارواح را نیز از ظهور باز می دارد. معذالک بعضی از وقایع جدید نظیر آنچه توسط هیلده ساکس گزارش شده تنها می تواند در موقع معاصر واقع شود و بس. در 4 می 1980 , هیلده در ساعت یازده و سی دقیقه محل کارش رستوران را ترک کرد تا به خانه برود. هنگامی که راه افتاد , اتوموبیل خاکستری رنگی را که متعلق به نامزد خواهرش یوهان هوفر بود , دید. این منظره او را متعجب کرد زیرا هوفر رستوران را یک ساعت قبل ترک کرده بود و گفته بود که یک راست به خانه اش خواهد رفت. تردیدی نبود که ماشین به او تعلق خواهد داشت . از درون پنجره کناری هوفر را درون ماشین دید. هوفر سرعت را کم کرد , به او لبخندی زد , دست تکان داد و گذشت. یک ساعت بعد , پدر یوهان صدای اتوموبیل او را شنید که در ساعت مقرر به خانه رسید . یوهان مطابق معمول در حیاط خانه مانوری با اتوموبیل داد که صدای آن به گوش رسید و بعد ماشین را خاموش کرد. نه هیلده و نه آقای هوفر متوجه مطلبی غیر عادی نشدند تا روز بعد که متوجه شدند یوهان اصلا" به خانه نیامده . اما با گذشتن چند روز خانواده ی او دچار نگرانی شدیدی شدند. چند روز دیگر گدشت تا اتوموبیل خرد شده ی او را در تونلی پیدا کردند که در سر راه او ریزش کرده بود. آنها متوجه شدند تونل رد ساعت یازده وسی دقیقه ریزش کرده اما یوهان یک ساعت بعد توسط خانم هیلده زنده دیده شده بود. به نظر می رسید خانم ساکس و آقای هرفر ظهور روح در مواقع بحرانی را تجربه کرده اند. این تجربه از آن نظر جالب تر از بقیه به نظر می رسد که اتوموبیل هوفر نیز دیده شده است. این مورد از هر جهت که بررسی شود , با تمام موارد کلاسیک ثبت شده در یک صد سال اخیر هماهنگی کامل دارد و در عین حای نامحتمل می نماید. سالها قبل فردریک می یر موقیعیت های از این دست را به صورت زیر توصیف کرد: " در طول مطالعات به تجربیاتی از این دست فراوان بر می خوریم که گرچه غریب و غیر قابل توضیح هستند اما در زمینۀ علمی بکر و منحصر به فرد محسوب نمی شوند." پایان
این اثر ترجمه ایست از : Life Beyond Death by Readerُ S Digest Book
کتاب " سفر به ناشناخته ها " ترجمۀ ارغوان جولایی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۷ساعت 17:35  توسط میلاد
|
این داستان کاملا واقعی است که "رنه توکه"روح شناس بزرگ فرانسوی آن را در کتا بهای خود آورده است که در حقیقت آن کوچکترین تردیدی نمی توان کرد. من این داستان را از کتاب "بعد ناشناخته "اثر دکتر محسن فرشاد نقل میکنم که تقدیم شما دوستداران علم روحی می گردد. خانم "و" در یکی از شهرهای فرانسه همراه دو پسرش ژان و گاستون یک منزل بزرگ قدیمی متعلق به قرن هفدهم را خریداری نموده و ساکن شدند. این خانه که در واقع به شکل یک قلعه قدیمی با باغ بزرگی بود نمازخانه و محراب نیز داشت. آنها در ششم ژوییه 1955 در این منزل استقرار یافتند . خانم "و"نمازخانه را به صورت اتاق خواب خود در آورد. چهار روز پس از اینکه در این اطاق مستقر شد یک شب شبحی بر خانم "و" ظاهر شد. او مینویسد : "در شب 10 ژوییه 1955 برای اولین بار دیدم یک سایه لطیف به شکل یک مه کدر و تیره رنگ که پشت آن نوری دیده میشد به داخل اتاق خزید . این سایه که به شکل انسان بود یک ردای بلند به شکل زایران به تن داشته کلاهی که به ردای او متصل شده بود کاملا سر او را می پوشاند. سایه به آرامی به طرف من آمد . من که از وحشت داشتم قبض روح می شدم روی تخت خودم نشستم و پشتم را به دیوار چسباندم و حس کردم که گلویم خشک شده است. عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود. می خواستم بلند شوم و کمک بطلبم اما صدا توی حنجره ام گیر کرده و ترس وصف ناپذیر مرا به روی تختم میخکوب کرده بود . سایه یا شبح به طرف بخاری رفت . بعد صدای زانو زدنش را مقابل بخاری و تماس زانوان او با چوبهای کف اتاق را شنیدم. او سه بار سجده کرد. در حالیکه دستهایش را به روی سینه اش گذاشته بود به حالت استغاثه به سجود رفت. بهد از اینکه مدت مدیدی به زانو نشسته بود دوباره سه بار سجده نمود . بعد آهسته بلند شد و به طرف در رفت که منتهی به یک آلا چیق کوچک میشد. چند ثانیه بعد به وضوح افتادن یک جسمی را بر کف آلاچیق شنیدم. به طرز عجیبی داشتم میلرزیدم . قلبم داشت از قفسه سینه ام بیرون می زد. و خون به صورتم دویده بود. اما خوشبختانه روز فرا رسید و من توانستم وارد باغ شوم . آنروز یک صبح تابستان بود و لطافت هوا و آرامش پگاه آنچنان در من اثر کرده بود که با خود گفتم حتما من خواب دیده ام .شاید هم دچار کابوس یا خیالات شده ام.عقیده خواب و خیال روز به روز در من تقویت میشد به خصوص که طی چند هفته هیچ پدیده ی غیر عادی در نمازخانه یا اتاق خواب من رخ نداد. یکشب دوباره در اتاق من باز شد و دوباره همان شکل سایه مانندی که اینقدر مرا ترسانده بود وارد اتاق گشت . علیرغم تمام قولی که به خود داده بودم دوباره آن ترسی که مرا فلج کرده بود به سراغم آمد و تمام وجود مرا فرا گرفت. شبح درست همان کار رامجددا انجام داد که برای اولین بار انجام داده بود . دوباره مقابل بخاری زانو زد و به سجده رفت و آهسته برخاست و از همان در که آمده بود خارج شد. یکبار دیگر من جرات وشهامت هیچ کاری را نداشتم. اما یک چیز را نمی توانستم شک کنم و آن اینستکه این یک شکل انسانی بود که گاهی برای دعا کردن در مقابل بخاری به نمازخانه می آمد. به این دلیل به خود گفتم ممکن است که این شبح هر روز برای دعا کردن می آید . حتی قبل از اینکه ما به این منزل بیاییم او این کار را میکرده و یا امکان دارد وقتی که ما خواب هستیم به این کار بپردازد . آیا می توان او را یک روح بازگشته وشبح یا یک صورت خیالی نامید ؟ در هر حال او به هیچ کدام از اشباح و ارواحی شبیه نبود که من عکس آنها را در بعضی از مجلات دیده بودم.(یعنی اسکلتی پوشیده) نه. این شکل شبیه یک راهب پیر بود. بعد به خود گفتم :"این شکل کیست و از کجا می آید ؟"یک هفته گذشت و من نتوانستم یا شاید نخواستم با این شبح صحبت کنم و ناخودآگاه می خواستم آن را ببینم . اما این آرزوی من طولی نکشید که برآورده شد. یکشب که چراغ اتاقم را خاموش کردم بر رختخواب خود خزیدم ناگهان دیدم در اتاقم آهسته باز شد وشبح همان راهب به طرف من آمد. او خیلی پیر به نظر می رسید و با وی یک نوع بوی کپک زدگی شدید وارد اتاق شد که نفسم را تنگ نمود . مانند همیشه از کنار من به سوی بخاری رفت و زانو زد و دوباره به همان دعا و سجده پرداخت . با تمام اینکه ترسیده بودم شنیدک که میگرید و با صدای هق هق او متوجه شدم که شانه هایش بالا و پایین می رود . بعد در حالیکه کاملا خم شده بود سه بار پیشانی خود را به زمین نهاد . در هر دفعه یک صدای عجیب و غیر قابل توصیف که از دور به گوشم میرسید می گفت :"خدای مهربان به من رحم کن رحم کن پروردگارا یا مسیح مرا ببخش ." لحظه ای را که می گذراندم وصف ناپذیر و نا گفتنی است. آنقدر به خودم تلقین کرده بودم که شبح را نمی بینم که دیگر ترسم ریخته بود . وقتی صدای انسان به گوشم خورد تصمیم گرفتم که با او حرف بزنم اما او را چه بنامم ؟عکس العمل او چه خواهد بود ؟آیا با این عمل همیشه او را دور نخواهم کرد ؟ به هر حال شهامت آن را پیدا کردم و روی تختخواب نشستم . با این حرکت او سرش را برگرداند اما به حضور من کوچکترین وقعی ننهاد. چند لحظه بعد او از جای خود بلند شد و در مقابل تخت من ایستاد و گفت: "شما اینجا چه می کنید ؟برای چه اینجا هستید؟ هیچکس حق ندارد آرامش این خانه ای را که که به وسیله ی مذهبی ها و برای خدمت به آنها ساخته شده و برای خدمت به عظمت خدا به کار می رود از بین ببرد. "من به شدت تکان خوردم عرق سردی تمام بدنم را پوشاند .معذالک جواب دادم :"شما خودتان پدر برای چه اینجا هستید ؟شما یک موجود معمولی هستید ؟چرا برای دعا کردن به این خانه می آیید ؟" او جواب داد:" بچه ی بیچاره ی من قرن هاست که من برای دعا کردن به اینجا می آیم و من برای پاک کردن گناهم به اندازه ی کافی دعا نمی کنم. این دعاها آنقدر نیست که من رنجهایی را که مسبب آنها بوده ام پاک نماید و بر جنایاتی که من به نام خدا و مذهب مرتکب شده ام سرپوش بگذارد. " در این لحظات دوباره به زانو در آمد و مویه کنان به استغاثه پرداخت. می خواستم او را دلداری بدهم و برای او کاری بکنم اما از ترس بدنم از کار افتاده بود.او به زبان لاتین دعا کرد و آرام شد . بعد ناگهان بلند شد و در حالیکه دستهایش را رو به سقف دراز کرده ود گفت :"چقدر من رنج می کشم خدایا چه رنجی انسانها می خواهند از خدا بالا تر بروند و خود را به ورطه ی هلاک می اندازند . کره ی زمین منفجر خواهد شد . اروپا و آسیا و آفریقا به زیر آب فرو خواهد رفت. فقط قسمت جنوبی آمریکا باقی خواهد ماند. و بعد به من گفت :"آیا به زندانی آب داده اید ؟" پرسیدم :"کدام زندانی ؟او کجاست؟ " _در سیاهچال . کنار ناهار خوری صومعه. بعد شبح داستان طولانی و غم انگیزی درباره ی مرگ یک انسان از گرسنگی و تشنگی و سرما در سیاهچال بیان داشت. سپس از اینکه با رذالت و سهل انگاری و بی توجهی باعث شهادت آن مرد شده است احساس ندامت و پشیمانی نمود. بعد دوباره بر زمین سجده کرد و مویه کنان گفت :" خدای من مرا ببخش . ای مسیح مهربان رحم کن ." در همان شب به من گفت :"چرا مجسمه ی نوتردام اوفلامبو را در خاشاک و خرابه انداخته اید ." به او گفتم :"پدرم .من هرگز مجسمه ای را که می گویید ندیده ام ." جواب داد :"نزدیک میز خطابه است. آنجا بود که قرن ها جمعیت می آمد و آنرا گرامی می داشت و در مقابل آن ازدواج می کردند . مردم را معالجه نموده و نیازهای فراوانی را برآورده نمود. آنرا به جای اولش برگردانید و مراسم دینی را که به وسیله ی دشمنان علم و هنر از بین رفته دوباره در اطراف آن به جای آورید." قول دادم که مجسمه را پیدا نموده و اگر آنرا یافتم به سر جای اولش بگذارم. راهب بعد تعظیمی کرد و دور شد . من مدت ها گیج و بی رمق بر سر جای خود میخکوب شده بودم. بعد ناگهان زدم زیر گریه با خود گفتم این صدای ضعیف و دور از کجا می آید؟این مرد کیست؟ من کجا هستم؟ آیا بین زندگان هستم یا مردگان . تمام این افکار در مغز من خطور می کرد . به کلی خود را باخته بودم. و نمی توانستم کوچکترین فکری بکنم. خانم "و" ابدا از ظهور شبح با کسی صحبت نکرد .بعد بهانه ای پیدا کرد و به دو پسرش گفت که بگردند ببینند آیا مکان و محل دورافتاده ای در زیرزمین که نزدیک نمازخانه باشد هست یا نه .اتفاقا" آنها خیلی سریع در طول دیوار صومعه یک محل دورافتاده را حالت سیاهچال داشت پیدا نمودند . به نظر می رسید که راهب راست می گفت, حوادث بعدی نشان داد که اطلاعات مربوط به مجسمه مریم مقدس صحیح بود . مدت مدت یازده شب مداوم شبح ظاهر شد و خانم "و" به حضور وی عادت کرد . یکشب, معذالک ترس بر او غلبه کرد. او در دنباله ی یادداشت های خود می نویسد :" من سعی کردم که دو تا سگم را وارد اتاق کنم , اما خودشان از آمدن امتناع ورزیدند. وقتی به زور خواستم این کار را بکنم , موهای پشتشان سیخ شد و شروع به زوزه کسیدن نمودند . وقتی در اتاق دیگر را باز کردم عوعو کنان گریختند . این صحنه مرا متوحش ساخت و دوباره هراس بر من چیره شد. همان شب دوباره شبح وارد اتاق من شد و مثل همیشه رفتار کرد و رفت ." معذالک حوادث مختلفی که پیش آمد , خستگی بیش از حد , حالت مضطرب و لاغر شدن خانم "و" بعد تصمیم ناگهانی وی که نمازخانه را اگرچه بزرگ و قشنگ بود , ترک نموده و به اتاق ساده تری برود. و سرانجام صداهای عجیب و غریب موجب شد که توجه پسران او به این موضوع جلب شود. مادام "و" در دنباله ی یادداشت های خود می نویسد : "یکشب در ساعت 9 خوابیدم و ناگهان صداهای معمولی منزل آرام گرفت و به جای آن سر و صدای عجیب و غریبی به گوش رسید. و من به خود گفتم که این صداها از کجا می آید. بعد حدود ساعت 11 شب این صداها بیشتر و شدیدتر شد. با این سر وصداها ژان و گاستون بلند شدند و دویدن توی اتاق من و از من پرسیدند جریان چیست؟ و من اظهار بی اطلاعی کردم. بعد صداهای بم ولی شدید به نظر می آمد که از طبقه ی اول باشد . آنها رفتند بالا و خوب جست و جو کردند اما چسز غیر عادی نیافتند . با وجود آنکه آنشب اصلا" باد نمی آمد فکر کردند شاید پنجره ای باز است و باد آنرا تکان می دهد . به همه جا سرکشی کردند و از چیز غیر معقول نیافتند . این بار حس کنجکاوی پسران من که نه به خدا ,نه به شیطان و نه به ماورا ءالطبیعه اعتقاد داشتند سخت تحریک شد . اما من از بیان آنچه در نمازخانه اتفاق افتاده و ظهور شبح کاملا" خودداری نموده و هیچ عکس العملی نشان ندادم. فردا دوباره آنها که خواستار فهمیدن حقیقت بودند دوباره رفتند و همه جا را زیر و رو کردند و توی قفسه ها ,توی زیرزمین ها ,سردابها ,انباریها , اما چیزی نیافتند . چندین بار در شب های بعدی همان صداهای بم و شدید و غیر قابل توصیف به گوش می رسید و با تمام سعی خستگی ناپذیر ژان و گاستون علت آن کشف نشد. آنها می گفتند شاید به دنبال انتشار خبری در روزنامه ها مبنی بر پیدا شدن گنج , عده ای دارند در منزل ما نقب می زنند. فردای آن روز ساعت 6صبح یک صدای بم و به دنبال آن یک صدای وحشتناک در گنجه ی واقع در راهرو اتاق ناهارخوری را به شدت تکان داد. دو سگ من که از بدو فرا رسیدن سرما در اطاق من روی یک کاناپه می خوابیدند با این صدا وحشت زده از خواب پریدند. سگ نر پرید بالای تخت من . این سگ که همیشه دارای حالاتی معمولی بود مثل بید داشت می لرزید و سگ ماده نیز مثل یک حیوان دیوانه شروع به زوزه کشیدن نمود. من با عجله بلند شدم. حالا ته جرائت می کردم چراغ را روشن کنم و نه در رو به راهرو را باز نمایم. شب بسیار تیره ای بود و سرما تا مغز استخوان انسان نفوذ می کرد. من از ترس فلج شده بودم و حتی جرائت نمی کردم چند متر راه بروم و خودم را به اتاق پسرانم برسانم . سرانجام در همان حالت اضطراب تا صبح ماندم . ساعت 8 ژان برای صبح بخیر گفتن نزد من آمد من ماوقع را برای او شرح دادم . او گغت که صدای بمی همراه با زوزه ی سگ را شنیده اما توجهی به آن نکرده زیرا او به این صداها در منزل عادت کرده است. فردای آنروز حدود ساعت 10 ژان رفته بود به شهر و گاستون داشت با من حرف میزد که ناگهان صدای مهیبی در طبقه ی اول به گوش رسید. گاستون با عجله پله هل را چهارتا یکی کرده و دوید به طبقه اول اما باز هم طبق معمول چیزی ندید. در این موقع است که حادثه ی جدیدی اتفاق می افتد. در حالیکه این صداهای عجیب و غریب به گوش خانواده ی خانم "و" می رسید ژان پسر کوچکتر خانم "و" که به وجود ظهور اشباح کم کم داشت اعتقاد پیدا می کرد یکشب پس از خرید از شهر برگشت و موقع ورود به منزل گفت:"خیلی عجیب است . من احساس می کردم تمام مدت کسی مرا تعقیب می کند اما بر می گشتم و کسی را نمیدیدم." دوباره چند روز بعد ژان هنگام برگشتن از شهر گفت :" امشب هم موقع برگشتن احساس کردم چیز سیاهی در کنار من در حرکت است ."بعد با لحنی نیمه شوخی و نیمه جدی گفت :"شاید یک شبح باشد." مادرش هم به کنایه گفت:"چه حرفها, اشباح که وجود ندارند,نه؟" پس از مدتی آرامش به نمازخانه برگشت تا اینکه در یک صبحگاه یک شبح که ظاهرا" همان راهب پیر نبود به خانم"و" ظاهر شد که خیلی پیر به نظر می رسید. خانم"و" چنین مینویسد:"من ناگهان با دیدن شبح سر جای خود خشک شدم. معذالک شبح آهسته به من نزدیک شد و دستهایش را به طرفم دراز کرد . حس کردم زانوانم دارند خم می شوند .عرق از تمام بدنم می ریخت. سعی کردم فریاد بکشم اما فقط یک صدای بی رقم از گلویم خارج شد. من وحشت زده عقب نشستم و خوردم به در پشت سرم و آن بسته شد. " شبح باز به طرف من پیش آمد و من دست یخ زده اش را روی دستم حس نمودم. بعد یک صدای خشنی به گوشم خورد که گفت :"بروید,بروید.این خانه مال شما نیست. اینجا را از چنگ مذهبیونی که در آن زندگی می کردند درآورده اند . " بعد شبح عقب رفت وروی بخاری تکیه داد .دیگر قدرت نداشتم حتی یک کلمه حرف بزنم. این شبح,شبح پیرمرد راهب نبود که غالبا" اینجا می آمد . او بلند قد ,قوی هیکل و لباسش با او فرق داشت. او شبیه کشیش ها بود. زیرا به وضوح کلاه بلند و شنل او دیده می شد. این شبح چند پیشگویی کلی برای خانم"و" کرد که چند تای آن تاکنون به واقعیت پیوسته است. از آن جمله او گفت:" فرانسه, تحت حمایت یک فرانسوی بزرگ بعد از مشکلات زیادی سرانجام یک دوره جدید و درخشانی را سپری خواهد نمود." اگر چه خانم "و" و همچنین پروفسور توکه ننوشته اند که این فرانسوی بزرگ کیست اما با توجه با این واقعه که در سال 1955 اتفاق افتاده است به نظر می رسد این شخص ژنرال دوگل باشد که پیشگویی شبح درست بوده و ژنرال دوگل فرانسه را به یک دوره جدید و ترقی اقتصادی و اجتماعی سوق داد. فردای آنروز خانم "و" آنچنان تحت تاثیر این مسائل قرار گرفت و چنان دچار غلیان درون خود شد که زردی بر چهره اش نشست و بیمارگونه بستری گشت. آنقدر از لحاظ جسمی و روحی ضعیف شده بود که برای رهایی خود تصمیم گرفت تمام ماجرا را برای فرزندانش تعریف کند. آنها نیز در این موقع برای یک اقامت کوتاه و گذرندان تعطیلات خود به نمازخانه نقل مکان کردند. سرانجام خانم "و" ماجرا را از سیر تا پیاز برای فرزندان خود تعریف نمود. اما با ناباوری شدید آنها مواجه شد و حرف او را باور نکردند و مرتبا" به او می گفتند :"خواب دیده اید , شبحی وجود ندارد." ولی در هر حال اگر چه این دو جوان اعتقادی به وجود ارواح نداشتند , اما لاغر شدن مادرشان و مسائلی که خود ناظر آنها بودند موجب شد که آنها احساس نمایند که امر فوق العاده ای اتفاق افتاده است . بالاخره ژان و گاستون در نمازخانه مستقر شدند و مادر آنها در اتاق کناری آن و سگها هم روی دو کوسن در آنجا جای گرفتند. خانم "و" در دنباله ی یادداشت های خود چنین می نویسد: "پس از این استقرار چند روز همه چیز عادی بود و اتفاق خارق العاده ای نیافتاد.اما یک شب گاستون صدای عجیبی مثل ماشین تحریر یا ماشین چاپ و یا تیک تاک مورس به گوشش خورد. بلند شذ و سعی کرد برادرش را بیدار کند تا او هم بشنود اما ژان به خواب عمیقی فرو رفته بود و چند لحظه ای بیدار شد و دوباره خوابید. من بلند شدم و گوش دادم. در واقع, در زاویه دودکش بخاری, درست جایی که سر تخت گاستون قرار داشت , یک نوع تیک تاک روشن از درون دیوار به گوش می رسید . معذالک در این نقطه هیچ دیواری به آن راه نداشت که رو به باغ باز شود. چندین بار این صدا تکرار شد تا اینکه ژان با عصبانیت فریاد کشید :"چه خبره توی این دیوار من نمیفهمم!" در ماه آوریل ضربات شدیدتری که تا آن موقع شنیده نشده بود در دیوار طنین انداز می شد. به طوریکه همه ما را ناگهانی بیدار می کرد. و هر چه بیشتر جست و جو می کردیم علت آن را کمتر می یافتیم . خانم "و" پس از این همه سردرگمی تصمیم گرفت پلیس را خبر کند . اما وقتی نزد دو تن از دختران خود در پاریس رفت و قضیه را با آنان در میان گذاشت , آنان به او توصیه کردند به جای پلیس به یک استاد علوم باطنی مراجعه کند . او هم همین کار را کرد اما نظریات آن استاد اگرچه در کل مطلب صحیح بود اما طبق نوشته های خانم"و" او را قانع نکرده و او به ملک خود بازگشت. خانم "و"سرانجام این قضیه را با یکی از همسایگان خود در همان محل در میان گذاشت . او به این خانم گفت : "شما مساله ای را عنوان می کنید که برای بسیاری از اشخاص قبل از شما مطرح بوده است . یک سال پیش از اینکه شما به اینجا بیایید , این ملک سه سال بود که در اجاره ی شخصی بود . و مستاجرین سابق هم مثل شما از حضور یک شبح در نمازخانه وحشت کرده و فرار نمودند .به علاوه حضور شما در اینجا مدیران این ملک را سخت آزرده خاطر ساخته است . آیا فکر نمی کنید که این صداهای مهیب و مداومی که شما می شنوید, به وسیله کسانی ایجاد می شود که می خواهند شما را مانند مستاجرین قبلی ترسانده تا از اینجا بیرون کنند؟از کجا معلوم امروزه با وسایل علمی می توان شبح یا روح به وجود آورد. " خانم "و" جواب داد :"این حرفها را نمی پذیرم و پسران من هم مانند سایرین به ارواح و اشباح اعتقاد ندارند و آنها فکر می کنند این یک بازی عجیبی برای رسیدن به هدفی خاص است. معذالک امیدوارم حالا که پسران من در نماز خانه می خوابند بتوانند آنچه را که من دیدم ببینند و شبح بر آنها نیز ظاهر شود." و این آرزو برآورده شد و آنها توانستند شبح را ببینند . ژان پسر کوچکتر یک روز عصر داشت به منزل برمی گشت که از پنجره ی نمازخانه چشمش به یک شکل انسانی افتاد . فردای آنروز خانم"و" و پسر بزرگترش گاستون با هم داشتند صبحانه می خوردند که دیدند ژان دارد سراسیمه و نفس زنان به طرف انها می دود. وقتی به آنها رسید فریاد زد: "زود بیایید , بلند شوید زود بیایید ,من روح را دیدم . او از سالن عبور کرد و رفت به طرف کتابخانه .هر سه به سرعت رفتند به طرف کتابخانه اما هیچ چیز ندیدند .اما چیز عجیبی که بود سگها به هیچ وجه داخل کتابخانه نمی شدند . ژان تاکید کرد که شبح را دیده که از سالن عبور کرده و آرام وارد کتابخانه شده است .او گفت: "شما نمی توانید تصور کنید که چه تاثیری روی من گذاشت. به همین دلیل دویدم که شما را خبر کنم ." خانم "و"در یادداشتهای خود ادامه میدهد: "من از اینکه پسرم شبح را دید بسیار خوشحال شدم .ژان که اصلا" به روح اعتقاد نداشت سرانجام او را دید.خیلی خوشحالم چون خیلی مرا مسخره کرد .و فورا" به دخترانم نوشتم که پیروزی با من بود و آنها حرف مرا باور کردند. این بار ژان که به وجود روح اعتقاد پیدا کرده بود تصمیم گرفت از آن عکس بگیرد , اما هفته ها گذشت و او ظاهر نشد .ما با آرامش داشتیم زندگی می کردیم که یک شب من و ژان پسرم که در نمازخانه می خوابیدیم از زوزه ی سگ ها بیدار شدیم. ظاهرا" دیوانه شده بودند و از یک تخت به تخت دیگر می پریدند و روی ما بالا و پایین می رفتند و ژان فریاد کشید:"چی شده؟"من با دستپاچگی یک رب دوشامبو به تن کردم و بلند شدم. با وجودیکه تمام اعضاء بدنم می لرزیدچند قدمی برداشتم و وارد اتاق ژان یعنی نمازخانه شدم. شبح را دیدم که مقابل دودکش بخاری زانو زده و مشغول دعاست . من چراغ برق را روشن نمودم و دیدم پسرم ژان با چشمان از حدقه درآمده ایستاده و دارد "روح" را می نگرد. سگها به نوبه ی خود چسبیده بودند به پنجره و آرام زوزه می کشیدند. بعد شبح شروع به صحبت کرد .مکالمه ای فوق العاده جالب بین ما سه نفر کارگردانان این صحنه ی عجیب آغاز گشت.از کتاب ها و از تحصیلات عالیه صحبت کردیم .گویی محفلی بود دوستانه و ما اطلاعات رد و بدل می کردیم .بعد از این مکالمه "روح"ناپدید شد.اما ژان به زمین چسبیده بود. برای یک لحظه فکر کردم حتما" دیوانه شده است. ژان با حالتی پریشان و عرق کرده گفت:"ما کجا هستیم ؟چه اتفاقی افتاده؟" من که تقریبا" به این صحنه ها عادت کرده بودم با خونسردی پاسخ دادم : "چیز غیر عادی اتفاق نیفتاده ژان عزیزم . این صحنه همیشگی است." فردای آنروز ژان رنگش کبود شده بود و حرف نمی زد.به او گفتم :"دیدی اصلا" به این فکر نیفتادیم که از او عکس بگیریم." پسرم آهسته گفت: "اعتراف می کنم که سخت تحت تاثیر قرار گرفته بودم دفعه ی بعد حتما" از او عکس خواهم گرفت." ژان در دو روز بعد لز ظهور شبح, حتی بیست کلمه هم با ما رد و بدل نکرد .او که معمولا نمی توانست در منزل بماند,خانه نشین شد و اصلا" بیرون نمی رفت و اکثریت دو روز را روی مبلی که گوشه اتاق بود نشسته و به تفکر می پرداخت . گاه سر را میان دو دستش گرفته و به نظر می رسید دارد می خوابد .سرانجام در پایان روز دوم از او پرسیدم:"پسرم چته؟" او آهسته جواب داد :"فکر می کنم دارم دیوانه می شوم .چی شده؟اینجا چه اتفاقی افتاده است؟چطور تو ماهها یک چنین محیطی را تحمل کرده ای؟" من تحمل کردم به خاطر پذیرش چیزی که نمی توان آنرا انکار کرد .تو بی جهت با خودت مخالفت می کنی و نمی توانی بپذیری که چنین چیزهایی هم ممکن است رور دهد.معذالک می بینی که علیرغم میل و اراده ی تو این اشباح ظاهر می شوند بدون اینکه تو بتوانی مانع آنها بشوی. سرانجام قرار شد که ژان برای اینکه حالش بهتر شود به پاریس برود و گاستون به نمازخانه بیاید و وقتی که ژان به ملک آنها آمد دوباره به نمازخانه بیاید و گاستون به پاریس بیاید و به همین ترتیب این عمل انجام شد. به این ترتیب خانم "و" گاه در نمازخانه تنها بود و گاه به همراه یکی از پسرانش .او نیز گاهی به پاریس می رفت. ژان که حالا دیگر حالش خوب شده بود تصمیم گرفت کلید این معما را به دست آورده و راز آنرا بگشاید. در مدت اقامت خود در نمازخانه و به خصوص وقتی که تنها بود , دقیقا" نمازخانه را زیر نظر گرفت . دو اتاق کوچک کنار آن و اتاق انتظار را نیز مورد دقت قرار داد .دواره دیوارها را نیز آزمایش کرد . رو پارکت های چوبی و حتی محراب و تمام نقاط مشکوک خانه را بررسی نمود تا شاید کسی برای ترساندن آنها چنین صداهایی را ایجاد نموده و یا این شبح را به وجود آورده و تمام حرف ها وصداها را با میکروفون مخفی به گوش آنها رسانده باشد. اما یکبار دیگر او هیچ چیز مشکوک و مظنونی را پیدا نکرد و فرضیاتش نقش بر آب شد. سرانجام بعد از چند هفته , که چیز غیر عادی به وقوع نپیوست چند حادثه ی تکان دهنده رخ داد : یکی اینکه مجسمه ی مریم مقدس که شبح آنرا خاطر نشان ساخته بود پیدا شد و دیگر اینکه شبح جدیدی غیر از روح راهب بر آنها ظاهر گشت . یک مرد جوان به نام "ک" به عنوان مهمان نزد آنها آمد و در نمازخانه سکنی گزید . یکشب ناگهان دیدند او روی چمن ها در باغ نشسته است. علت این کار را از او پرسیدند و او ابتدا گفت که گرمش است اما وقتی به او گفتند هوا به اندازه ی کافی سرد هست گفت که می ترسد زیرا سه بار شبحی را دیده و او را تا پایین راه پله ها تعقیب کرده اما سرانجام غیب شده است. فردای آنروز این مهمان جوان که راجع به ظهور اشباح چیزی نمی دانست از خانم "و"درخواست کرد که سنگ فرشی را که شبح سه بار در آنجا غیب شده است کنده کاری کند. اینکار را هم کرد اما جز زحمت چیزی دیگر عایدش نشد. مدتی آرامش دوباره به آن ملک و نمازخانه بازگشت . یکروز صبح 28 اکتبر 1956,ژان که تنها در نمازخانه به سر می برد به مادرش در پاریس تلفن کرد و گفت: "زود بلند شو بیا , من دیگر نمی توانم. دیشب روح دوباره ظاهر شد و من توانستم از او عکس بگیرم. نمی دانم عکس خوب خواهد شد یا نه , زیرا به خاطر چیزهایی که شبح به من گفته بود پریشان شده بودم.زود بیا که دارم دیوانه می شوم ." خانم "و"وقتی آمد پسرش را در هم کوفته یافت. فورا" او را روانه پاریس نمود و سرانجام بعد از رفت و آمد زیاد ژان به پاریس بالاخره خود خانم "و"روزی در نمازخانه تنها ظاهر شد .خانم "و" می نویسد: "تا شب 12ژانویه 1957 هیچ اتفاقی نیافتاد تا اینکه عصر آنروز وارد راهرو شدم و همینکه به انتهای آن رسیدم , دیدم شبح روی آخرین پله ی راهرو ایستاده است. مکالمه ی طولانی بین من و او برقرار شد و او مرا بابت پیدا نکردن مجسمه ی نوتردام اوفلامبو Notre-dame-auFlambeau سرزنش کرد و با صدایی خشن گفت : آنرا پیدا کنید . و وقتی آنرا یافتید برای من خیلی دعا کنید. تنها اوست که مرا از عذاب هایم رهایی می بخشد . بنابراین اندکی بعد خانم "و" در پایین پلکان به یک سنگی برخورد کرد از خاک بیرون آمده بود. فورا" به او الهام شد که این باید قسمت گمشده ی مجسمه ای باشد که شبح از آن حرف زده است . با هزار احتیاط این سنگ را از خاک بیرون کشید و دید که مجسمه ی کودکی حضرت عیسی است با قسمتی از پارچه ای که دور آن پیچیده شده بود .که با قسمت های دیگر مجسمه مطابقت می نمود. نوتردام اوفلامبو دوباره ساخته و روی دودکش بخاری نمازخانه قرار گرفت و اطراف آنرا با برگ و چراغ تزئین نمودند . بعد از چند ماه آرامش و سکوت شبح دوباره ظاهر شد و توضیحاتی تاریخی درباره ی نمازخانه بزرگ آنجا داد و چند پیشگویی کلی نمود. مخصوصا" او تاکید کرد که سیل مهیبی جاری خواهد شد که کاملا" درست از آب درآمد. پروفسور توکه R.Tocquetاستاد موسسه بین المللی ماوراءروانی پاریس که نقل کننده ی این واقعه است خانم "و"را تشویق و ترغیب می کند که از شبح عکس برداری نموده و در صورت امکان آنرا لمس نماید.در26 اکتبر 1959 فرصتی پیش آمد تا خانم "و"توانست یکی از این دو توصیه را عملی نماید.خانم "و"در دنباله ی یادداشت های خود می نویسد : "یکروز بعدازظهر بود و من داشتم از زیرزمینی که پر از خرت و پرت بود بیرون می آمدم و این لحظه ای بود که من منتظر ظهور شبح راهب بودم که درست خود را مقابل شبحی دیدم که بدون شک از طرف پله ها می آمد. احساس کردم که دارد زمین را نگاه می کند .این اولین بار بود که او را اینچنین واضح در نور آفتاب می دیدم .اصلا" از او نمی ترسیدم و خوب می توانستم نیم رخ او را ببینم .او شبیه یک بخار غلیظ خاکستری روشن بود و اصلا" تکان نمی خورد. در این لحظه سگ های من عصیان نموده و برای یک لحظه در جای خود خشک شدند و بعد در حالیکه زوزه می کشیدند عقب نشستند . ژان که در زیرزمین پایین پله ها کار می کرد فورا" متوجه موضوع شده , دوربین عکاسی خود را برداشت و آهسته آمد بالا و از شبح عکس گرفت.روح به طرز باشکوهی برگشت و به طرف نمازخانه یا اتاق عبادت حرکت کرد .من چند قدم او را تعقیب کردم اما وقتی به زاویه راهروی کوچک که به اتاق منتهی می شد رسیدم او از دیده ی من ناپدید شد. خانم"و"فیلم را در اختیار پروفسور توکه قرار داد .او این فیلم را ظاهر کرد و دلیل بارزی بر این ادعا به دست آورد پروفسور توکه این دو عکس را در کتابش چاپ نموده است .چون عکس های قبلی شبح چندان روشن نبوده و زیر چاپ واضح به نظر نمی رسیدند اما این دو عکس اخیر خیلی روشن تر و بهتر دیده می شدند. چند هفته بعد خانم "و"پیشنهاد دوم پروفسور توکه را عملی نمود.این زن در دنباله ی یادداشتهای خود چنین ادامه می دهد: "یکشب در اواخر ماه نوامبر حدود ساعت 2:10 بود که از ایستگاه قطار "مولن"داشتم برمی گشتم .در آنجا گاستون پسرم را با قطار ساعت 1:30 بعد از نیمه شب بدرقه نمودم. وقتی وارد منزل شدم تکان دهنده ترین واقعه دوران زندگی ام رخ داد .آنشب من اصلا"به روح و شبح فکر نمی کردم .از پسرم خداحافظی کرده و دلم گرفته بود .من قبل از ژان وارد شدم که رفت اتومبیلش را در گاراژ پارک کند . به محض اینکه در را باز کردم دیدم شبح روی پلکان سرسرا ایستاده است.درست همانجایی که یک سال پیش بر من ظاهر شده بود . من وحشت زده در جای خود خشک شدم.سرانجام به خود آمدم و توانستم خودم را کنترل کنم.این دفعه از پله ها بالا رفتم و بعد از اینکه شبح چند کلمه ای صحبت کرد, من چشمم را بستم و دو دستم را فرو کردم توی سینه و شکم شبح. ناگهان تکان شدیدی در همان نقطه از بدنم احساس کردم .بعد یک سرمای منجمد کننده ای که نفس مرا به طرز توصیف ناپذیری بند آورد ,تمام وجودم را فرا گرفت . شبح با این حرکت من عقب رفت و ژان که از پایین ناظر صحنه بود فریاد زد :"مادر ,چه کار کردی؟" داشتم می افتادم که ژان مرا بغل کرده و به آپارتمان خودم رساند . خیلی زود دستانم ورم کردند و شروع به سوختن نمودند .درست مثل اینکه از سرما سوخته باشد.ژان مرتب برایم آب نیمه گرم می آورد و من دستانم را در آن فرو می بردم .کم کم درد کمتر شد و من با خستگی تمام به خواب رفتم . فردا صبح به هیچ وجه نمی توانستم انگشتانم را تکان دهم .چون انگشتانم ورم نمودند .ژان با زحمت توانست انگشترهای مرا درآورد. حداقل دو ماه دستهای من متورم بود و سوخگی های متعددی که شبیه زخم ناشی از چنگ گرفتگی بود به وضوح روی آنها به چشم می خورد. از آن پس , پوست دستان من خراب گشته و الان بسیار کلفت شده است.هنوز گاهی در ناحیه سینه و شکم خود احساس درد می کنم, یعنی همان جایی که دستم را در بدن شبح فرو کردم.معذالک از این کار متاسف نیستم زیرا مدتها بود که می خواستم بدانم آیا زیر این غبار ابر مانند اسکلت وجود دارد یا نه .ولی فهمیدم هیچ چیزی نیست و شبح از یک نوع بخار منجمد درست شده که کمی هم لزج می باشد . پروفسور توکه آثار سوختگی و تورم روی دست خانم"و"را در پاریس تایید نموده است. پروفسور توکه و دو تن از همکاران او در موسسه بین المللی ماوراء روانی به ملک خانم "و"در خارج از پاریس رفتند تا شبی را در نمازخانه بزرگ بگذرانند.آنها در شب دوم اقامت خود چند صدا شبیه تیک تاک و چیزی شبیه ضربه شلاق را در وسط سالن شنیدند و همه به این نتیجه رسیدند که شبح راهب در آنجا حاضر بود اما خودش را به آنها ظاهر نکرده است .متاسفانه پروفسور توکه و همکاران وی به علت گرفتاری اداری نتوانستند بیشتر در آنجا بمانند وگرنه حتما" شبح را به چشم می دیدند . ژان پسر خانم "و"به یکی از همکاران پروفسور توکه گفت که یکروز با تفنگ شکاری گلوله ای به سوی شبح راهب شلیک کرده است اما او هیچ حرکتی ننموده است .همکاران پروفسور توکه آثار ساچمه را روی دیوار در محلی که شبح ظاهر شده بود پیدا کردند . سرانجام یکبار دیگر و شاید هم برای آخرین بار شبح بر خانم "و"ظاهر شد .او می نویسد: "آخرین یکشنبه مارس 1960 بود.من در نمازخانه ی بزرگ تنها بودم که ناگهان دیدم مو بر تن سگهایم راست شد و شروع به زوزه کشیدن نمودند اما من هیچ چیز نمی دیدم .سگها را بستم و رفتم به طرف هال .سگها اشتباه نکرده بودند .شبح راهب روی پلکان ایستاده بود. بعد تا مرا دید بازوی خود را که فاقد دست بود به هوا بلند کرد و گفت : "مرا از غل و زنجیر نجات بدهید." من چند قدمی به طرفش رفتم و گفتم :"چه طور این کار را بکنم ,پدرم؟" او گفت:"من در اینجا بدون یاری دین مردم , من در اینجا که با بی شرفی مردی را شهید کردم به دست شوالیه های آلمانی کشته شدم.دستان مرا بریدند و مرا شلاق زدند .من و سایر مذهبی ها بین کلیسا و ساختمان ها شلاق خوردیم .خواهش می کنم ,روی من صلیب بکشید و با آب مقدس مرا تطهیر نمایید." در حالیکه گیج شده بودم گفتم که در اینجا آب مقدس ندارم و می روم و آنرا می آورم. فورا" رفتم و صلیب کوچکی را از روی دودکش بخاری آوردم اما وقتی برگشتم راهب ناپدید شده بود .والان که این یادداشت ها را می نویسم حدود یک سال است که دیگر او را ندیده ام.(1) بدین ترتیب یادداشت های خانم "و"تمام می شود .و تمام مسئولیت آن به گردن نویسنده ی آن است .ما فقط از نظر اینکه دو استاد روح شناس آن را بیان نموده اند به عنوان شناخت حقیقت عنوان نموده ایم.و تنها آینده درباره ی این پدیده ها قضاوت خواهد کرد.و ما چون دلیلی بر تخیلی بودن داستان خانم "و" نداریم آنرا اماره ای بر صداقت وی تلقی کرده و آنرا یکی از معماهای حیات انسان به شمار می آوریم. (1) رنه توکه _رازهای فوق عادی _ص114 تا 128.
علت ظهور روح به زعم بسیاری از روح شناسان علت ظهور روح این است که روح متوفی به همان خانه یا محل سابق خود رفت و آمد می کند تا شاهد بقای خود پس از مرگ باشد. اما این دلیل نمی شود که همه ی رفتگان به آن جهان به خانه و کاشانه ی قبلی خود رفت و آمد کنند .به زعم روحیون همانطور که در مباحث پیش بیان کردیم انسان از سه عامل تشکیل شده است : 1.بدن فیزیکی که بعد از مرگ از بین رفته و متعلق به جهان خاکی است . 2.روح که منبع وجدان ,هوش و اراده است و جاویدان می باشد . 3.بدن ستاره ای یا قالب روح یا پریسپری که یک اندام سیاله ای از نوع ماده لطیف می باشد که واسطه بین روح و ماده واقعی است. این بدن کم و بیش بعد از مرگ بدن فیزیکی باقی می ماند و به عنوان قالب و وسیله ی روح مورد استفاده قرار می گیرد .از طریق این بدن است که شخص متوفی از لحاظ فیزیکی می تواند ظاهر شود .قالب یا بدن ستاره ای یک مرده ناراحت , بی حرمت شده یا نادم و پشیمان ,تمام پدیده های فوق عادی را در منازل روح زده به وجود می آورد.این مسائل نه تنها در کشور ما بلکه در تمام دنیا اتفاق می افتد و انکار آن مانند انکار خورشید در یک روز آفتابی است.
راه حل آرام کردن منازل روح زده
برای اینکه این پدیده های فوق عادی را در منازل و اماکن روح زده آرام کنیم باید با آرامش از روح سوال کنیم که چه مشکلی دارد و چگونه می توان معضلات او را حل نمود.بعد از اینکه به سوالات و مشکلات او پاسخ دهیم , پدیده ی غیر عادی متوقف می شود و با انجام چنین اعمالی ارواح یا اشباح دیگر ظاهر نمی شوند.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۷ساعت 12:30  توسط میلاد
|
|
سفرت دراز باد آن گاه , که رهسپار می شوی به سوی ایتاکا ,سفرت معرفت آفرین باد و پر ماجرا باکت مباد از خشم پوزئیدون,لستریگون ها,و سیکلوپ ها , در راه تو کس نیست اگر , اندیشه آید فرا, واحساس هرگز وانگذارد جسم و جان تو را . خشم پوزئیدون ,لستریگون ها و سیکلوپ ها را هرگز میابی بر راه خویش , اگر روح تو مگذارد آنان را پیشاپیش راهت دراز باد. روزهای تابستانی بسیار در پیشت باد , لذت نظاره ی نخستین بندرها نصیبت باد , که بر تو شوق پیش نشناخته آورد یاد, کن از بازارهای فینیقی دیدار , نکوترین متاعشان را بردار , برو به مصر و در آن دیار , بیاموز که آنان را آموختنی است بسیار . ایتاکا را همواره پیش چشم نگاه دار , که مقصد توست. لیک میفزای بر شتاب گام ها ؛ بگذار سفرت طول کشد سال ها , و کشتی ات بر کرانه ی جزیره ات لنگر اندازد آن گاه که باشی غنی و سرشار , از معارف راه. توقع مدار که تو را توانگر تر کند ایتاکا . بیش تر این سفر زیبا را ارزانی ات داشته ایتاکا , هرگز رهسپار نمی شدی بی ایتاکا . همه چیزش را به تو بخشیده ایتاکا , دیگر هدیه ای نمانده او را . اگر در پایان فقیر یافتی ایتاکا را , گمان مبر که باخته ای . پرشور زیسته ای , معرفت اندوخته ای , و همین است معنای ایتاکا.
کنستانتینوس کاوافیس (1863-1933)Konstantinos Kavafis
|
|
|
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر ۱۳۸۷ساعت 9:13  توسط میلاد
|
|