غروب روزی از سال 1905 مادر و پسری در باغ خانه شان نشسته و سرگرم گفتگو بودند . هوا گرگ و میش بود و خورشید در حال غروب, سایه های درختان و دیوارها را بلندتر از همیشه کرده بود. همه چیز عادی و دلپذیر بود و هیچیک از آنها تصور نمی کرد تا لحظاتی بعد زندگیشان دگرگون خواهد شد. در حالیکه آنها گرم گفتگو بودند پسر که نامش جان بود در صندلیش جا به جا شد و به چمنزار رو به رو اشاره کرد و با تعجب گفت:" الن آنجاست."
تعجب او قابل درک بود. الن دختر بزرگ خانواده بود که او را به برایتون در جنوب انگلیس فرستاده بودند تا ماجرای عشقی را فراموش کند . او در آنجا از وضعیت خود ناراحت و افسرده بود. در عین حال مارد می دانست که پدر از مراجعت دختر که برخلاف میل او بود به شدت عصبانی خواهد شد.
مادر گفت:" جان زودتر برو و به الن بگو به سرعت خود را به خانه برساند. به پدرت هم چیزی نگو."
پسر از جا بلند شد .اما دوباره سر جایش نشست .صبح آن روز قوزک پایش ضرب دیده بود ." مادر نمی توانم دنبال او بروم , مردی را بفرست." مادر دختر دیگرش را از درون خانه صدا کرد تا دنبال خواهرش برود . " پدر نباید چیزی از بازگشت او بداند . صبح او را دوباره راهی خواهیم کرد."
ماری که دختری پر شور و جوان بود , از در باغ به طرف چمنزار دوید. برای خواهرش دست تکان داد و هنگامی که دید خواهرش جواب او را نمی دهد , تعجب کرد .دوباره او را صدا زد .الن بی آنکه جوابی بدهد به طرف جاده پیچید و از خانه دور شد. شال گردن آبیش در پشت سر او موج می زد.
ماری سرانجام به او رسید و سعی کرد بازوی او را بگیرد ." الن کجا می روی؟ چرا تو..." اما کلمات در گلویش گیر کرد .دستش از درون بازوی خواهرش رد شد . مثل آن بود که هوا را لمس کرده باشد . لرزش سردی در تنش دوید و دید که الن دور و ناپدید شد .
ماری مبهوت به خانه مراجعت کرد . مادر و برادرش در انتظار او بودند . به آنها گفت چه اتفاقی افتاده , مادر که وارفته بود شوهرش را پیدا کرد و ماجرا را برای او گفت . مرد پاسخ داد که به یقین بلایی بر سر دخترشان آمده است.
روز بعد هراس آنها به واقعیت پیوست . خبر رسدی که دختر درست در همان زمان که شبح ظاهر شده بود , در دریاچه غرق کرده است.
در طی تاریخ در سراسر جهان گزارش های بسیاری از رویت ارواح دریافت شده است. بسیاری از این گزارش ها به فرهنگ عوام راه یافته و به صورت قصه های عامیانه درآمده است . در این قصه ها , اشباحی چون دود در نقاط متروک ظاهر شده اند و ترس و وحشت بسیاری آفریده اند.
گاه و بیگاه ردی از عملیات شیطانی یا انتقامجویی های ترسناک نیز در اعمال این اشباح پیدا می شود . گاه آنها به شکل اشباحی که زنجیر بر دست و پایشان بسته شده ظاهر می شوند که نشانی است از بی عدالتی که در زندگی بر آنها شده است.
تا سال های سال وجود اشباح سخنان راست و دروغی بود که با آنها می شد کودکان را ترسانید و گاه بزرگترها را سر جای خود نشاند. اما عناصر حقیقی آنها به ندرت مورد بررسی قرار می گرفت.
اما سوال اصلی همچنان در حاشیه این قصه ها باقی ماند. آیا این قصه ها ریشه ای در واقعیت دارند ؟ آیا جنبه های هیجان انگیز یا ترسناک و سرگرم کننده ی آنها باعث می شود نیروهایی که ماوراء تفکر بشر هستند پنهان بماند؟
در اواخر قرن نوزدهم دانشمندان مسایل ماوراءالطبیعه هزاران گزارش مواجهه و دیدار با اشباح را مورد بررسی قرار دادند. اعتقاد آنها بر آن بود که ظهور اشباح به بررسی دقیقی نیازمند است . یکی از این محققین به نام فردریک می یر چنین نوشت:" روح هر چه باشد , پدیده ای است بسیار غامض در طبیعت."
هنوز هم جستجو برای پیدا کردن شواهد ادامه دارد . ارائه اسناد در این زمینه کاریست بسیار حساس . بسیاری از این موارد مواجهه با ارواح خطرات بی شماری منجمله مرگ شده است. در بسیاری از این موارد, روح در لحظه ی مرگ شخص یا چند ساعت بعد از آن ظاهر می شود و غالبا" حاوی پیامی است برای زندگان تا آنها را از آرامش خود در جهان دیگر مطمئن سازد. یا به دنبال عدالت تحقق نیافته ای است
.
  اما ظهور ارواح منحصر به مردگان نیست . ارواح زنده ها نیز گاه بدون دلیل و هدف خاصی ظاهر می شوند. بسیاری از مردم بدل یا همزاد خود را دیده اند که از بدنشان خارج شده و اعمالی معمولی را انجام داده در حالیکه غیر از خود شخص عده ی زیادی شاهد این قضایا بوده اند .
نوع دیگری از ظهور ارواح وجود دارد و آن ظاهر شدن روح در نقطه ای خاص است. روح گاه خود را به کسانی نشان می دهد که هیچ رابطه و نسبتی با او ندارند . موزه ها , بیمارستان ها و خانه های متروکه یا مسکونی می توانند جایگاه اشباح و ارواحی شود که خود را به اشکال مختلف درآورده اند. گاه صحنه های جنگ های قدیمی نیز دوباره پیش چشم کسانی ظاهر شده اند.
البته آسانترین راه آنست که تمام این گزارش ها را غیر واقعی بیانگاریم و آنها را به کناری بیندازیم. کسانی که به این مسایل اعتقاد ندارند می گویند در جایی که هیچ موردی پیدا نشده که شواهد و مدارکی کامل به همراه داشته باشد , بنابراین می توانیم نتیجه بگیریم که همه آنها یا تقلبی و خیالی است یا توضیحی منطقی و مادی دارد . ربطی به دنیای ارواح ندارد. آنها خاطرنشان می کنند مجموعه ی چند صفر همیشه برابر با صفر است . در عوض عده ای دیگر معتقدند گرچه موارد دیده شده ممکن است از لحاظ مدرک ناقص باشد اما مجموعه این شواهد حجم انبوهی را تشکیل می دهد. یک تکه کاهگل مقاومت چندانی ندارد , اما توده ای کاهگل می تواند سقف مقاومی را تشکیل دهد .
علاوه بر آن مباحث جدید در فیزیک نوین می تواند مبنایی منطقی برای اندیشیدن درباره ی این مسایل را به ما عرضه کند. دکتر کریستوفر پدلر فیزیولیژیست انگلیسی می نویسد:" مشکل اصلی اینجاست. مردم به چیزی که قابل توضیح نباشد اعتقاد ندارند ."
قوانین قدیمی فیزیک که در آن همه چیز مانند عقربه های ساعت سرجای خود بود و کار می کرد , شاید منجر به پیشرفت های تکنیک هایی شد اما از توضیح کشفیات جدید عاجز بود. برای مثال می توان گفت شاید اشباح نشان و ردَ پا از پدیده هایی باشند که در طول زمان برجای مانده اند.
توضیح این پدیده ها هر چه باشد, محققین عقیده دارند که این پدیده ها جایگاه واقعی خود را به تدریج پیدا خواهند کرد . متخصص فراروان شناسی لوییزا راین در 1981 چنین نوشت:" فراروان شناسی , سیندرلای علم است. نامادریش یعنی علم هرگز او را مورد ملاطفت قرار نداده و خواهران بزرگترش یعنی فیزیک , شیمی و زیست شناسی به او اعتنایی نکرده اند. باید دید آیا شاهزاده ای او را نجات خواهد داد یا نه . "
اما در سال 1882 وقتی فردریک می یر و همکارانش, انجمنی برای مطالعات روان شناسی تشکیل دادند تا مسئله ی ظهور ارواح را بررسی کنند صحبت ظهور چنین شاهزاده ای در کار نبود و تشویقی هم نسبت به این مسایل صورت نمی گرفت.
اعضای تشکیل دهنده ی انجمن اشخاص سرشناسی بودند , می یر شاعری معروف بود و در کمبریج به تدریس اشتغال داشت . ادموند کورنی, اولیور لاج, فیزیکدان برجسته ی دانشگاه لیورپول و سر ویلیام بارت استاد فیزیک دانشگاه دابلین.
نخستین بیانیه ی انجمن این بود : آنچه انتظار داریم درنهایت از مطالعات ما حاصل شود, مجموعه ایست از روایات ترسناک و تکان دهنده . مقالات ما ممکن است برای عده ای ملال انگیز باشد . اما به هر صورت موضوع از طرف ما دنبال خواهد شد.
انجمن با انتقادات فراوان روبه رو شد . به گفته ی پروفسور سیدویک :" مردم از ما انتظار داشتند به جای بررسی چنین موضوعاتی , مقالاتی درباره ی افلاطون بنویسیم یا زندگی فلان جانور یا مطالعه کنیم . حتی عده ای ترجیح می دادنند به جای کارهای عبثی چون مطالعه درباره ی خانه های تسخیر شده و اشباح به پدیده هایی چون آینده بینی , انتقال افکار و ... بپردازیم."
معذالک انجمن با جدیت به کار خود ادامه داد . اولین فعالیت های آنان تشکیل کمیته ای بود که هرگونه گزارشی درباره ی ظهور روح یا شبح در هنگام مرگ افراد را به دقت بررسی و مطالعه کند. اما این نوع تحقیقات از طرف مردم با واکنش روبه رو شد.
سپس انجمن نامه هایی برای روزنامه های لندن , روزنامه های محلی و انجمن های مشابه فرستاد و تقاضا کرد هرگونه اطلاعاتی که در این مورد دارند برای آنها بفرستد. نتیجه ناامید کننده بود. بسیاری به این نامه ها پاسخ دادند , اما اعضاء دریافتند پاسخ ها اگر دروغ کامل نباشد, یادآوری داستان گونه های ماجراهای گذشته است. شهادت ها نادرست و در قضاوت ها تعصب وجود داشت.
بنابراین محققین ضابطه های سفت و سختی در هر مورد وضع کردند . در هر مورد , اگر امکان داشت آنها به شخصه مصاحبه انجام دادند و سعی کردند روایت های گوناگون را با یکدیگر مقابله کنند . مدتی بعد انجمن به نتایجی دست یافت . در گزارش نخستین آنها چنین آمده بود:" موضوعی که ما را تحت تاثیر قرار می دهد جنبه ی ترسناک یا هیجان انگیز شواهد نیست , بلکه کیفیت فوق العاده آنهاست. کیفیتی که مرزهای واقعیت را درمی نوردد."

 

 

دو نمونه از گزارش هایی که آنها به دست آوردند توسط اشخاصی داده شده بود که از نظر منطقی و عقلی کاملا" قابل اعتماد بودند و امکان اینکه دچار توهم یا خیال شوند وجود نداشت.
در واقعه ی اول شخصی به نام آقای راولینسون در اتاقش لباس می پوشید که حضوری نیرومند را در اتاق احساس کرد :" به دور و برم نگاه کردم , کسی را ندیدم اما بلافاصله جزئیات صورت دوستی قدیمی ظاهر شد. تکان خوردم . فورا" به اتاق همسرم دویدم , به او گفتم چه اتفاقی افتاده و همان لحظه گفتم می ترسم که او مرده باشد."
راولینسون و همسرش آن روز چند بار درباره ی این ماجرا صحبت کردند. روز بعد راولینسون نامه ای از برادر دوستش دریافت کرد . به این مضمون که برادرش درست در ساعت 8 -همان ساعت که شبح ظاهر شده بود- مرده است.
راولینسون اظهار کرد که تا آن زمان هیچ گاه شبحی را ندیده بود و بعد از آن نیز این اتفاق تکرار نشد.
مورد دیگر از این هم جالب تر است . راسل کلت, سروان ارتش بریتانیا که آن موقع طفلی مدرسه ای بود و با اقوامش در ادینبورگ اسکاتلند زندگی می کرد, شبح برادرش را دید که ستوان بود و در جنگ کریمه شرکت کرده بود. راسل نیمه های شب از خواب بیدار شد و برادرش اولیور را دید که بر روی صندلی نشسته است و به نظر می رسید هاله ای مهتابی رنگ او را احاطه کرده است .
راسل فکر کرد دچار خیالات شده است و آنچه می بیند پرتویی است از نور مهتاب که بر حوله ی او روی صندلی می تابد . اما شبح همچنان پایدار بود . " که برادرانه و غمگین به من می نگریست." شبح آنقدر واقعی بود که راسل از جا بلند شد و به طرف پنجره دوید . اما شب تاریکی بود و باران سنگینی می بارید .
راسل ترسیده بود , از اتاق بیرون دوید اما به پشت سر نگاه کرد و متوجه شد شبح زخم عمیقی بر روی پیشانی دارد که از آن خون می ریزد.
وقتی راسل ماجرا را برای پدرش گفت پدر به او سفارش کرد که دیگر چنین چرندیاتی نگوید و از این مقوله با کسی حرف نزند . اما ماجرا چرند نبود. چند شب بعد خانواده خبر مرگ اولیور را دریافت کرد. او در حمله ی نیروهای عثمانی کشته شده بود.
راسل به یاد می آورد که چند ماه قبل اولیور که در وضع روحی نامناسبی به سر می برد , برای او نامه ای نوشته بود و ابراز نامیدی کرده بود. راسل در جواب به او دلگرمی داده بود و در آخر نامه افزوده بود اگر قرار است برای او اتفاقی بد رخ دهد , دلش می خواهد یکبار دیگر او را در همان اتاق همیشگی ببیند.
چند سال بعد کورنی, می یر و پادمور گزارشی 1400 صفحه ای به نام " خیال زندگان" منتشر کردند که پرآوازه ترین گزارشی است که تا امروز منتشر شده است.
هدف گزارش, بررسی سوالی بود همگانی و پایه گذاری مطالعه در باب معمایی که بشر در طی قرون با آن مواجه بود.
کار بر روی این پدیده باعث شد حجم عظیمی از شواهد و مدارک جمع آوری شود. مولفین یقین پیدا کردند جای هیچ گونه تردیدی درباره ی مواجهه با اشباح وجود ندارد .
هدف از آن پس درک و طبقه بندی این تجربیات بود.
مهمترین نتایجی که از 701 مورد جمع شده به دست آمده ظهور روح در لحظه مرگ یا لحظات نزدیک به مرگ  بود . در بعضی موارد اشخاصی که در لحظات بحرانی یا خطرناک قرار می گرفتند, نیز چنین وضعیتی از خود بروز می دادند ؛ یعنی بین آنها و نزدیکانشان توسط تله پاتی ارتباط برقرار می شد و وضعیت خطرناک را منتقل می کردند یا روح آنها بر نزدیکانشان ظاهر می شد.
انجمن به این موارد " ظهور در بحران" نام داد. انجمن سپس به تحقیق درباره ی پدیده های جانبی و آنچه اوهام نام گرفته بود پرداخت و دریافت که درصدی از مردم اوهام خود را با ظهور ارواح یکی گرفته اند.
سوالی که معمولا" مطرح می شد و مصاحبه شوندگان باید به آن پاسخ می دادند این بود:" آیا تا به حال اتفاق افتاده در حالیکه کاملا" هوشیار هستید حس کنید موجودی را می بینید , یا چیزی شما را لمس می کند یا صدایی را می شنوید که مربوط به جسم واقعی و خارجی نیست؟"
سوالها بر صفحه ای چاپ شده بود و پاسخ دهنده با کلمات آری یا نه می توانست به آنها پاسخ دهد . به آنها که جواب مثبت می دادند پرسشنامه دیگری داده می شد تا جزئیات امر را بنویسند. از میان این پرسشنامه ها 17000 جواب از سراسر جهان از برزیل تا استرالیا و روسیه جمع آوری شد. درصد بالایی جوابها نشان از واقعیت آماری می داد .

معروفترین موارد ذکر شده مورد خانم سابین بود که در 3 ژانویه 1904 در اتاق خود نشسته بود و زیر نور شمعش انجیل می خواند که بناگاه در آنسوی میز براردش را دید نشسته و به او می نگرد . برادرش در آن لحظه هزاران کیلومتر دورتر بر روی دریاها مشغول خدمت بود . خانم سابین نترسید زیرا نگاه برادرش گرم و دوستانه بود . هیچکدام حرفی نزدند. چند لحظه به یکدیگر نگریستند . بعد شبح آرام آرام ناپدید شد.
خانم سابین پشت انجیل نوشت که  برادرم را دیدم و در کنار آن , تاریخ این رویت را نوشت. یک ماه بعد خبر رسید که برادرش در دریا مرده است . مرگ درست در لحظه ای اتفاق افتاده بود که خواهر شبح او را دید.
متاسفانه هیچ گونه شاهدی در این لحظه حضور نداشت . خانم سابین درباره این موضوع تا لحظه ی مرگ برادرش با کسی صحبت نکرد.
مورد خانم آن کالیر از نیوجرسی اگر چه شبیه به مورد قبلی است اما چند نفر دیگر نیز توانستند قسمتهایی را بر ماجرا بیفزایند و آن را تصدیق کنند .
درست در  سوم ژانویه 1916 خانم کالیر از خواب بیدار شد و پسرش ژوزف را دید که در آستانه ی در اتاق ایستاده است و به او می نگرد . حضور او در این زمان ناممکن بود , زیرا او می بایست 1600 کیلومتر دورتر در کشتی بخاری مشغول کار باشد . خانم کالیر متوجه شد سر پسرش تنظیفی کج و معوج پیچیده شده و لباس کثیفی نیز بر تن دارد .
صبح روز بعد خانم کالیر , واقعه را برای شوهر و دخترانش تعریف کرد, آناه سخنان او را جدی نگرفتند و فکر کردند دچار کابوس شده است.
دو هفته بعد اخبار ناگواری از راه رسید . کاپیتان کالیر در یک حادثه در کشتی بخار کشته شده بود. دکل کشتی بر روی او افتاده و جمجمه اش را خرد کرده بود . مرگ درست در همان لحظه ای اتفقا افتاده بود که مادر , شبح او را رویت کرده بود.
این واقعه مورد توجه انجمن قرار گرفت . زیرا دخترها و شوهر خانم کالیر جداگانه در این مورد شهادت دادند . بعدها معلوم شد کاپیتان کالیر نیمه ی شب بر روی عرشه می آید ؛ که این واقعه اتفاق می افتد. لباسش در اثر سقوط دکلی پاره و کثیف می شود.

موارد ظهور ارواح فقط شامل اعضای خانواده نمی شود . در یکی از مواردی که در دهلی هند اتفاق افتاد , روح خود را بر شخصی دیگر ظاهر کرد.
در آوریل 1968 خانم دکتر بانو لینگار استاد دانشگاه دوران نقاهت خود بعد از عملی سخت را در بیمارستان می گذرانید. او شب سختی داشت و گاه در حالت هوشیاری گاه در حالت نیمه هوشیاری بود , دوست او سومات کرتی مرتب به ملاقات او می آمد و غالبا" همراه دختر دکتر لینگار از او پرستاری می کرد .
یک روز بعدازظهر در حالیکه دکتر لینگار خواب آلود بود چشمش را باز کرد و پدربزرگ خانم کرتی را دید -قبلا" هم او را دیده بود - که کنار تخت ایستاده و با نگاهی عجیب او را می نگریست و به او گفت :" نمی خواهی دخترم را به خانه بفرستی؟" دکتر لینگار فکر کرد تب شدید باعث چنین توهمی شده . سرش را به سویی دیگر برگرداند و انتظار داشت که تصویر ناپدید شود اما چنین نشد . پیرمرد دوباره ظاهر شد و همان کلمات را تکرار کرد"نمی خواهی دخترم را به خانه بفرستی؟"
زن بیمار تهییج شده بود , اما چهره ی آن دو زن دیگر در کنار تختش آرام بود و نشان می داد آنها چیزی ندیده اند . دکتر لینگار به خانم کرتی گفت بهتر است به خانه برود و مواظب پدربزرگش باشد. اما این خانم فکر کرد دکتر هذیان می گوید . به او اطمینان داد که حال پدربزرگش خوب است و احتیاج به مراقبت ندارد .
دکتر لینگار آنچه را دیده بود برای دوستش نگفت اما پافشاری کرد دوستش به خانه بازگردد. سرانجام خانم کرتی موافقت کرد تا تلفنی به خانه بزند و حال پدربزرگش را بپرسد.
 تعجب او در آنی مبدل به افسردگی شدید شد . پدربزرگش ده دقیقه پیش درگذشته بود.
سوالی که در اینجا پیش می آید اینست : چرا روح بر کسی دیگر غیر از منسوبین خود ظاهر شد ؟ بعضی از متخصصان نظرشان اینست : تب شدید خانم لینگار را آماده ی رویت ارواح کرده بود.
مورد دیگری از ظهور ارواح بر دیگران سالها قبل در عرشه کشتی بادبانی که از ماری لند به سوی جزایر هند غربی در حرکت بود اتفاق افتاد . در این مورد نه تنها خود را بر دو نفر ناظر بیگانه آشکار کرد , بلکه در طول سفری که سرانجام به شکست انجامید, مکررا" ظاهر شد . شاید بدینوسیله خطری را پیشگویی می کرد.
ماجرا قبل از آنکه کشتی از بندر آناپولیس بادبانهایش را برافرازد آغاز شد . در طول کشیک شبانه یکی از ملوانان ناخدای کشتی را به عرشه فراخواند. وقتی ناخدا بر روی عرشه آمد , ملوان به او گفت زنی در لباس سیاه التماس کنان بر او ظاهر و بعد ناپدید شده است . تمام کشتی زیر و رو شد اما هیچ نشانی از این زن به دست نیامد . آنها فکر کردند ملوان مست بوده . ناخدا تذکری به او داد و به کابین خود برگشت.
حوالی ساعت 2 بعد از نیمه شب , ناخدا را بر روی عرشه فرخواندند . زن سیاه پوش خود را به ملوان دیگری نشان داد . نفر دوم قابل اعتماد بود اما باز هم هیچ اثری از زن پیدا نشد.
اکنون ملوانان خرافاتی درصدد یافتن وسیله ای بودند تا از کشتی بگریزند. حتی وعده ی پاداش بیشتر آنان را متقاعد نمی کرد تا در این کشتی که به نظر آنها نفرین شده بود بمانند . اما فرمانده ی کشتی اعتنایی به وضعیت آنها نداشت و به سمت آبهای جنوب در حرکت بود.
بعد از دو روز دریانوردی طوفان شدیدی آغاز شد . باد شدیدی بر کشتی می وزید و آنرا به این سو و آن سو کج می کرد .
بین ساعات 6 و 8 شب ,3 نفر از ملونان ادعا کردند که شبح را دوباره دیده اند . هنگام ظهور شبح امواج غول آسایی بر کشتی هجوم می بردند.
دقیقا" در نیمه شب زن سیاه پوش برای چندمین بار ظاهر شد . در این حال سرعت باد به شدت گردباد رسیده بود . دریا آنچنان متلاطم شده بود که احتمال غرق شدن کشتی می رفت. چهار ساعت باد به شدت وزید و تمام بادبان را تکه تکه کرد . قایق های نجات کشتی یا خرد شدند یا از کشتی به دریا افتادند و بخش عمده ای از عرشه خراب شد. سرانجام در ساعت 4 صبح طوفان فرو نشست , باد بند آمد, دریا آرام شد و ماه درآمد.
در طول باقی مسیر اتفاق غیر عادی دیگری نیفتاد . اما وقتی کشتی در گود الوپ پهلو گرفت تا شکر بار کند , زن سیاه پوش برای بار پنجم ظاهر شد . ظهور او مصادف با بروز تب زرد در کشتی شد.
سرانجام وقتی کشتی به مبدا حرکت- بندر بالتیمور- رسید نامه ای در انتظار ناخدا بود , همسرش درگذشته بود.
مورد دیگری که در مجله ی انجمن به چاپ رسید, مربوط به سروان الدرد بویر بود. خلبان انگلیسی که در طول جنگ جهانی اول بر فراز فرانسه مورد اصابت ضد هوایی قرار گرفت و کشته شد . در لحظه ی مرگ روح او توسط دو نفر از اقوامش که هزاران کیلومتر با او فاصله داشت دیده شد.
در صبح 19 مارس 1917 خواهر سروان بویر, خانم اسپیرمن در حال خواباندن فرزندش در هتلی در کلکته بود که برادرش را پیش رویش دید . نگاه او " مهربان اما شوخ" بود مثل آنکه بخواهد یکی از بازیهای کودکیش را تکرار کند . اگرچه ظهور او در اتاق نا به هنگام بود اما خانم اسپیرمن از دیدار او شاد شد. به برادرش خوشامد گفت و خواست بچه را در گهواره بگذارد . وقتی دوباره سر برگردانید برادر ناپدید شده بود .
تقریبا" در همان لحظه در طرف دیگر کره زمین در انگلستان , خواهر دیگر سروان بویر خانم چاتر, تجربه ای مشابه را از سر گذراند. او در اتاقش مشغول تعویض لباس بود که دختر سه ساله اش به اتاق دوید و گفت:" دایی الدرد آمده." وقتی خانم چاتر به دخترش گوشزد کرد که دایی او اکنون در فرانسه است دختر اصرار ورزید که داییش در طبقه پایین است .
همان روز خانم چاتر ماجرا را برای مادرش در نامه نوشت , اما مدت ها طول کشید که خبر سوگ سروان بویر به آنها رسید.
در سوابق انجمن تحقیقات روحی , واقعه ی دراماتیک دیگری نیز ثبت شد  که مربوط به هوانوردان انگلیسی در جنگ جهانی اول است . این واقعه توسط جی لارکین در 7 دسامبر گزارش شده . او مشغول نوشتن نامه ای بود که دوستش ستوان دیوید مک کانل به اتاقش آمد و اعلام کرد برای تمرین تیراندازی با هواپیما عازم منطقه ای در آن نزدیکی است و در حالیکه لباس مخصوص پرواز را به تن می کرد اعلام کرد امیدوار است به موقع برای چای بازگردد. سپس عازم پرواز شد. اما لحظه ای بعد دوباره بازگشت تا نقشه اش را به همراه ببرد.
لارکین تا 3 و سی دقیقه بعدازظهر مشغول کار بود . در آن ساعت مک کانل با حالتی بشاش وارد اتاق شد . لارکین پرسید:" الان برگشتی؟"
مک کانل پاسخ داد:"بله , به سلامت رسیدم , سفر خوبی بود. به امید دیدار." و رفت. حوالی 3و چهل و پنج دقیقه افسر ارشد پرواز وارد اتاق شد و گفت مک کانل دیر کرده , امیدوارم به سلامت بازگردد . لارکین گفت اما او برگشته . چند دقیقه پیش اینجا بود . اما نتوانست بگوید که دوستش کجاست. ساعتی بعد او به جمع دوستانش پیوست که مشغول صحبت درباره ی هواپیمایی بودند که به تازگی به زمین اصابت کرده و خرد شده بود.
لارکین به تدریج متوجه شد که خلبان کسی جز مک کانل نبوده. حادثه در ساعت 3و سی دقیقه اتفاق افتاده بود. درست همان ساعتی که ستوان لارکین مک کانل را دید و با او صحبت کرد. اما متوجه نشد که با یک روح صحبت می کند.
در بیشتر مواقع ارواحی که ظاهر می شوند آنقدر طبیعی هستند که تفاوتی با موجود اصلی ندارند . اشخاص شکاک که این پدیده ها را قبول ندارند می گویند آنها زاییده خیلات هستند . در چنین مورد به خصوص می گویند ستوان لارکین دچار توهم مغزی شده . از آنجا که مدرک در این مورد وجود ندارد راه بر تحقیقات علمی و روانی هم بسته می شود. 
 

گرچه بعضی از شواهد , جوابگوی انتقاداتی که به عمل می آید نیست اما گاه دلایل محکم تری پیدا می شود : مثلا" زخم سر ستوان کلت در کریمه و لباس خاک آلود ناخدا کالیر.
یکی از موارد به نام " حادثه لباس تمام رسمی" معروف شد و به انجمن گزارش گردید.
شاهد ماجرا زنی انگلیسی بود که در ساعت 2 بعد از نیمه شب با صدای ضربه های در از خواب بیدار شد. زن به سوی پنجره رفت دید که مادرش که سالها از او دور بوده پشت در ایستاده , زن همسرش را بیدار کرد . در خانه را گشود اما در پشت در هیچ کس نبود. زن نه تنها مطمئن بود که مادرش را دیده بلکه او را در لباس کامل تشریفاتی دیده بود.
روز بعد او از مادرش خبری دریافت کرد. مادرش غروب روز قبل در ضیافت رسمی قصر کنزینگتون شرکت جسته بود همانجا حالش به هم خورده به سوی خانه بازگشته و در ساعت 2 بعد از نیمه شب با همان لباس رسمی جهان را وداع گفته بود.
این موارد به اضافه ی چند مورد دیگر بعد از جمع آوری و تجزیه و تحلیل در انجمن, منشاء مباحث طولانی درباره ی اصل و منشاء ارواح شد. یکی از مباحثی که مطرح شد و تا امروز نیز مورد بحث قرار می گیرد , اینست که آیا اشباح وجود فیزیکی دارند؟ به عبارت دیگر حجمی از فضا را اشغال می کنند یا تنها در ذهن و خیال رویت کننده ظاهر می شوند .
ادموند گورنی هم مانند دوستش فردریک می یر , ظهور ارواح را پدیده ای ذهنی می دانست که تنها برای شاهدی معین اتفاق می افتد و آنرا از طریق تله پاتی می توان توضیح داد. به عقیده ی او روح یا شبح به راستی در صحنه ظاهر نمی شوند . در عوض شاهد از طریق تله پاتی , امواجی را دریافت می کند که بر اثر بحران یا حالت نزدیکی به مرگ ایجاد می شود. این امواج باعث رویت روح می شود. در مواردی که چند نفر یک شبح را می بینند امواج تله پاتی به چند نفر سرایت کرده است , این نظریه چندان متقاعد کننده نبود و به نظر می رسید خود آقای گورنی هم کاملا" از آن راضی نشده بود.
می یر سعی کرد نظریه اصلاح شده ای را عرضه کند و محدودیت های قبل را برطرف نماید . او اگرچه باور داشت که اشباح دارای منشاء مادی نیستند اما عقیده داشت فضایی مادی را اشغال می کنند . نوعی میدان چهار بعدی که با جهان ما تلقی می کند و چنین است که بعضی از ارواح هم خواص فیزیکی از خود نشان می دهند و هم علایم غیر فیزیکی دارند.
نظریات کورنی و می یر تاثیر زیادی بر محققان مسائل روح گذاشت . از آن جمله بر ام.تایرل که در سال 1945 به ریاست انجمن برگزیده شد. تایرل 40 سال از عمر خود را صرف مطالعه امور مربوط به ارواح کرد. او تحقیقاتی در رشته فیزیک و ریاضی در دانشگاه لندن داشت و از آنجا فارغ اتحصیل شده بود. تایرل در طی همکاریش با انجمن سعی کرد در نظریه های موجود درباره ارواح تجدید نظر به عمل بیاورد.
او در کتابش به نام "ظهور " تمام موارد جمع آوری شدۀ انجمن را به چهار طبقه تقسیم کرد . این تقسیم بندی هنوز دارای اعتبار است . این چهار طبقه عبارتند از : ظهور زندگان , ظهور در مواقع بحران , ظهور بعد از مرگ و ظهور مداوم.
تایرل معتقد بود هر یک از انواع ظهور بستگی به ذهن شاهدی دارد که آنها را می بیند و ناخودآگاه او در این رویت دخیل است. اما معلوم نیست ظهور حیواناتی مانند سگ , گربه و اسب را چگونه می شود بدین طریق توضیح داد. سر رایدرد هاگارد نویسندۀ انگلیسی در 1904 گزارش کرد که شبح سگ دخترش را که چندی پیش کشته شده بود در نیزاری مشاهده کرده است.
در بعضی موارد شبح حیوانات نه تنها دیده شده بلکه صدای حیوان را نیز شنیده اند .
خانم و آقای بوچامپ سگ کوچکی داشتند که آنرا شبها با قلاده ای در کنار آتشدان می بستند. یک شب آنها صدای پای سگ و بعد ناله های او را در اتاق خود شنیدند . وقتی اتاق را جستجو کردند , هیچ چیز پیدا نشد . آنها تصور کردند که خواب دیده اند اما دقایقی بعد دخترشان از طبقه ی پایین خبر داد که حال سگ خراب است . به طبقه ی پایین رفتند . سگ را دیدند که به شدت تقلا می کند تا خود را آزاد کند . آنها سگ را آزاد کردند و لحظاتی بعد حیوان جان سپرد.
مورد خانم کلرک حتی وقتی در سایه ی نظریه های گوناگون مطالعه شود  به سادگی قابل توضیح نیست.
در اوت 1964 خانم کلرک در مهتابی خانه اش نشسته بود و کتاب می خواند که خدمتکارش به نزد او آمد و پرسید:"شخصی که هم اکنون با شما صحبت می کرد که بود؟"
خانم کلرک پاسخ داد که تنها بوده و با کسی صحبت نمی کرده است . خدمتکار اصرار می ورزید که مرد جوان باریک و بلندی با او مشغول صحبت بوده است. خانم کلرک از این موضوع چیزی سر در نمی آورد. تا چند روز بعد خبر رسید برادرش - جوانی باریک و بلند قد - در همان ساعت و همان روز درگذشته است.
خدمتکار هیچ گاه برادر خانم کلرک را ندیده بود.
گاهی اوقات بین دو دوست معاهده ای منعقد می شود که هر کدام زودتر مردند با دیگری تماس بگیرند .
لرد هنری بردکهام از چهره های سرشناس اوایل قرن بیستم وقتی وارد دانشگاه ادینبورگ شد , با دوست جوانش جرارد مکررا" به بحث درباره ی زندگی بعد از مرگ و جاودانگی روح می پرداختند . آنها با یکدیگر چنین قراردادی منعقد کردند. بعد از اتمام دانشگاه هر یک از آنها به راهی جداگانه رفت. سالها گذشت و لرد بردکهام تقریبا" دوستش را از یاد برده بود. هنگامی که برای مسافرتی به سوئیس رفت شبی به یاد او افتاد . لرد هنری بعد از مسافرتی طولانی , داشت استراحت می کرد که ناگهان دوستش جرالد را بر روی صندلی دید . به ناگاه از جا پرید و شبح ناپدید شد.
وقتی لرد به ادینبورگ بازگشت دریافت که دوستش در همان تاریخ - همان شب که شبح بر او ظاهر شد -درگذشته است.
اگرچه آنها در جوانی با یکدیگر قرار گذاشته بودند اما از نظر انجمن , لرد به هیچ وجه در شرایط ایده آل برای رویت روح نبود. خود او با این تجربه بسیار محتاطانه رو به رو شد و سالها بعد در مقاله ای نوشت که واقعه چیزی جز تطابقی خیالی و تصادفی نبوده است.
گاهی اوقات ظهور ارواح با علایمی فیزیکی و قابل رویت همراه است.
در 1884 پروفسور رومانسن موردی عجیب را در کتاب خود ثبت کرد . یک زوج جوان,  شامل جوانی انگلیسی به نام گریفیث و دختری فرانسوی که قرار بود با یکدیگر ازدواج کنند به همراه مادرانشان تعطیلات خود را در ایتالیا و جنوب فرانسه می گذراندند . و در راه بازگشت به وطن خود بودند . گرثیف بهس وی لندن و دختر فرانسوی و مادرش به پاریس.
شبی که گریثیف قرار بود از کانال مانش بگذرد از خوابی سنگین بیدار شد و صدای نامزدش را شنید که به فرانسه به او التماس می کرد به نزد او بیاید . گریثیف سپس نامزدش را دید که به سوی او آمده بازویش را گرفت و به شدت فشرد. گریثیف دجار هراس شد و به سوی اتاق مادرش دوید. مادر او را آرام کرد و اطمینان داد که موجبی برای نگرانی وجود ندارد . گریثیف به اتاقش بازگشت و به خواب رفت اما دقایقی بعد با دردی در بازو از جا پرید. چراغ را روشن کرد و متوجه شد بازویش در محلی که خیال می کرد دختر آنرا لمس کرده قرمز و متوزم شده است.
روز بعد گریثیف به دکتر رفت. دکتر بعد از معاینه گفت بازویش به شدت سوخته است . این امر البته ناممکن بود . همان روز تلگرامی از پاریس رسید که خبر از مرگ ناگهانی نامزدش می داد . او بعد از تبی شدید و بر اثر ابتلا به تیفوس درگدشته بود . بعدها گریثیف دانست که دختر درست قبل از مرگ همان کلماتی را بر زبان آورده بود که او شنیده بود.

در موقع ظهور ارواح نشانه هایی همچون بوی عطر و یا زمزمه ی آهنگی توسط شخص در گذشته  , مشاهده شده است اما نشانه هایی مثل داغ پوستی که در آن شخصی به راستی درد را احساس می کند و علایمی بر روی پوستش ظاهر می شود , بسیار نادر است.
در گزارشی که توسط دکتر لوییزا راین, اهل کالیفرنیا ارائه شده چنین آمده : زنی در ساعت 4 صبح روزی در سال 1955 از خواب برخاست و چنین پنداشت که در حال مرگ است و از سرش خون می ریزد. مثل آن بود که سرش زخمی شده و در حال خفگی است. شوهرش برای او کمی آب آورد. در آن لحظه زن صدای پسرش را به وضوح شنید که می گفت: " آه مامان , کمکم کن." خانم راین بسیار پریشان شد و به روانپزشک مراجعه کرد. روانپزشک به او اطمینان داد که از لحاظ روانی در او هیچ نقیصه ای مشاهده نمی شود . ده روز بعد خبر رسید پسرش که سربازیش را در آلمان می گذراند از ناحیه سر زخمی شده و درگدشته است. درست در همان ساعتی که زن دچار آن حالت شده بود.
در حادثه ای دیگر مردی از نیویورک آماده رفتن به سر کار می شد که به ناگاه احساس کرد که ضربه ای به سرش خورد. تمام روز دچار سرگیجه بود . بعدا" فهمید مادرش در کالیفرنیا دچار ضربه ای مغزی شده , نوعی لخته شدن خون در رگ های مغز. مادر بعد از بهبود یادآوری کرد که درست در همان لحظه ی شروع حمله ی مغزی فرزندش را صدا زده بود
. در 1953 دکتر هورنل هارت , جامعه شناس دانشگاه کرنل و عضو برجسته ی انجمن تحقیقات روح در آمریکا ( ASPR) بررسی مجددی در تمام نظریه های مربوط به ظهور ارواح به عمل آورد. او نظریه ی تله پاتی در مورد ظهور ارواح را رد کرد و معتقد بود که ظهور ارواح مربوط به خودآگاه است.
او بعد از سال ها به این نتیجه رسید که در لحظه ی مرگ و گاه در زندگی نوعی جسم روحانی ( اثیری ) از بدن خارج می شود.
دکتر لوییزا راین نظریه ی دیگری ارائه داد. او بعد از سالها مطالعه به این نتیجه رسید که روح نوعی تجربه ی روانی زندگان است. این تجربه بر اساس نهان بینی ژرف بعضی از زندگان و احساس آنها نسبت به روح صورت می گیرد.
دکتر راین در طی مطالعاتش به مواردی برخورد کرد که در مقوله تجربیات نزدیکی به مرگ قرار می گرفت. در اینگونه موارد , شاهد و نه شخصی که روحش ظاهر می شد در خطر بود. اغلب آنهایی که در معرض خطر مرگ قرار دارند, شبحی از اقوام خود را که دور از آنها زندگی می کنند, می بینند.
چنین تجربیاتی , گاه به علت آنکه شاهدان, سالها بعد ماجرا را بازگو می کنند از نظر علمی چندان قابل بررسی نیست.
ظهور روح در بستر مرگ قرن ها در ادبیات و تاریخ ثبت شده است اما تا سال 1960 به طور جدی مورد بررسی علمی قرار نگرفت. دکتر کارلیس اوسیس با 10000 پرستار و دکتر در سراسر آمریکا مصاحبه کرد , به امید آنکه در این زمینه اطلاعاتی جمع آوری کند . او به این نتیجه رسید که اکثریت رویاهای نزدیکی به مرگ از خود مغز نشات نمی گیرد بلکه عواملی بیرونی در میان است . او چنین نوشت :" در حالیکه بعضی موارد رویت ارواح ممکن است در اثر صدمه های مغز پیدا شود . در بیشتر موارد اینگونه رویت ها بر اثر خیالات و توهم نیست. برای مثال شخص در حال مرگ ممکن است در جمیع جهات منطقی باشد اما با این وجود اصرار می ورزد که ارواحی برای بردن او به جهان دیگر ظاهر شده اند. به طور کلی چنین تجربیاتی بیشتر اعتقاد به زندگانی بعد از مرگ را می رساند.
اما به نظر می رسد علی رغم تحقیقات مداوم دکتر اوسیس و دیگران رویت اشباح رو به کاهش است . آیا جهان امروز نسبت به پدیده ی روح توجه کمتری نشان می دهد؟
دکتر پال استیونسون رئیس بخش مطالعات شخصیت در دانشکده پزشکی ویرجینیا دو توضیح ارائه می دهد:
اول باید مشخص کنیم آیا ظهور ارواح براستی به اندازه قرن نوزدهم اتفاق می افتد؟
اگر به همان اندازه, اتفاق می افتد چرا تعداد کمتری از آنها گزارش می شود ؟ استیونسون می گوید شرایط اجتماعی بخشی از پاسخ این سوالات است . وقتی به روح یا شبح فکر می کنیم به طور غیر عادی به یاد خرافات می افتیم. به نظر می رسد دوران معاصر , تفکر درباره ی چنین موضوعاتی را منع کرده است. شاید این عدم اعتقاد به ارواح مردم را وا می دارد تا هرگاه با روحی مواجه شوند آنرا به خیالبافی خود منسوب کنند . از طرفی فرض کنید تعداد موارد مواجهه با اشباح به راستی رو به کاهش گذاشته باشد . در این صورت قضیه ی مربوط به وضعیت زمانی ماست.
امروزه به یقین ارتباطات ما کامل تر شده . پس ناچاریم نتیجه بگیریم که ارواح در این قرن کمتر مایل به به ظهور ارواح هستند . در گذشته اگر کسی یکبار روح را می دید بسیار مایل بود که باز هم شاهد ظهور روح باشد و شاید این انگیزه ای می شد که مجددا" رویتی صورت گیرد که امروزه احتمال چنین موقعیتی کمتر شده است.
دوم:مرگ های ناگهانی امروزه کمتر از گذشته اتفاق می افتد . شاید این امر ظهور ارواح را کمتر کرده است.
سوم: شاید همان شرایط که مردم را از باور به ارواح بازداشته ارواح را نیز از ظهور باز می دارد.
 معذالک بعضی از وقایع جدید نظیر آنچه توسط هیلده ساکس گزارش شده تنها می تواند در موقع معاصر واقع شود و بس.
در 4 می 1980 , هیلده در ساعت یازده و سی دقیقه محل کارش رستوران را ترک کرد تا به خانه برود. هنگامی که راه افتاد , اتوموبیل خاکستری رنگی را که متعلق به نامزد خواهرش یوهان هوفر بود , دید. این منظره او را متعجب کرد زیرا هوفر رستوران را یک ساعت قبل ترک کرده بود و گفته بود که یک راست به خانه اش خواهد رفت. تردیدی نبود که ماشین به او تعلق خواهد داشت . از درون پنجره کناری هوفر را درون ماشین دید. هوفر سرعت را کم کرد , به او لبخندی زد , دست تکان داد و گذشت.
یک ساعت بعد , پدر یوهان صدای اتوموبیل او را شنید که در ساعت مقرر به خانه رسید . یوهان مطابق معمول در حیاط خانه مانوری با اتوموبیل داد که صدای آن به گوش رسید و بعد ماشین را خاموش کرد.
نه هیلده و نه آقای هوفر متوجه مطلبی غیر عادی نشدند تا روز بعد که متوجه شدند یوهان اصلا" به خانه نیامده . اما با گذشتن چند روز خانواده ی او دچار نگرانی شدیدی شدند. چند روز دیگر گدشت تا اتوموبیل خرد شده ی او را در تونلی پیدا کردند که در سر راه او ریزش کرده بود. آنها متوجه شدند تونل رد ساعت یازده وسی دقیقه
ریزش کرده اما یوهان یک ساعت بعد توسط خانم هیلده زنده دیده شده بود. به نظر می رسید خانم ساکس و آقای هرفر ظهور روح در مواقع بحرانی را تجربه کرده اند. این تجربه از آن نظر جالب تر از بقیه به نظر می رسد که اتوموبیل هوفر نیز دیده شده است.
این مورد از هر جهت که بررسی شود , با تمام موارد کلاسیک ثبت شده در یک صد سال اخیر هماهنگی کامل دارد و در عین حای نامحتمل می نماید.
سالها قبل فردریک می یر موقیعیت های از این دست را به صورت زیر توصیف کرد:
" در طول مطالعات به تجربیاتی از این دست فراوان بر می خوریم که گرچه غریب و غیر قابل توضیح هستند اما در زمینۀ علمی بکر و منحصر به فرد محسوب نمی شوند."
                                                                                           
                                                                                     
                                                                                              پایان

این اثر ترجمه ایست از  : Life Beyond Death by Readerُ S Digest Book 

کتاب " سفر به ناشناخته ها " ترجمۀ ارغوان جولایی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۷ساعت 17:35  توسط  میلاد   |