برای چیزهای نو, کلمات نو باید آورد.بدین ترتیب فصاحت یک زبان, کلمات جدیدی را ایجاب می کند تا از اختلاط اصطلاحات مختلف آن زبان جلوگیری کند.لغت های روحانی, روح گرا, روح گرایی یک معنای مشخصی دارند اما اگر بخواهیم یک معنای جدید به آنها بدهیم ابهام دکترین روحی را زیادتر می کنیم.درواقع روح گرایی نقطۀ مقابل ماده گرایی است.هر کس بیندیشد که درونش چیزی غیر از ماده قرار دارد,روح گرا است.اما این دلیل نمی شود که چنین شخصی به وجود روح معتقد باشد و یا بخواهد با آنها تماس خاصل و یا ارتباط برقرار کند.
ما به جای کلمات روحانی و روح گرایی,کلمات روان پژوه و روان پژوهی را به کار می بریم تا این اعتقاد جدید را معرفی کنیم.اصول آموزه یا دکترین روان پژوهی یا روان پژوه, ارتباط جهان مادی با ارواح یا موجودات دنیای نامرئی است.پیروان مکتب روان پژوهی را روان پژوه یا اگر بخواهید اسپریتیست می نامیم.
کلمۀ دیگری وجود دارد که به توافق رسیدن بر سر آن دارای اهمیت ویژه است.اختلاف عقیده بر سر ماهیت "نفس" به علت برداشت ویژه ای است که هر کسی از این کلمه دارد.
به زعم برخی نفس اصل حیات مادی ارگانیک(آلی) است.او وجود مستقل ندارد و با توقف حیات هم از بین می رود.این ماده گرایی محض است.در این مفهوم مادی گرایان در مقام قیاس از یک آلت موسیقی تهی بحث می کنند که نه صدایی دارد و نه روحی.بر طبق این عقیده نفس یک معلول است نه علت.
به عقیدۀ برخی دیگر نفس اصل هوشمندی است,عامل کلی جهانی است که هر کس بخضی از آنرا جذب می کند.به زعم آنان کل جهان فقط یک روح دارد که جرقه هایی از آنرا بین موجودات مختلف هوشمند در هنگام حیات آنان تقسیم می کنند.پس از مرگ, هر جرقه به سرچشمۀ اصلی خود برمی گردد که با کل یکی می شود.درست مانند جویبارها و رودخانه ها که به دریایی برمی گردند که از آن منشعب می شوند.
این عقیده با عقیدۀ مادی گرایان از این لحاظ اختلاف دارد که در این فرضیه نفس در وجود ما چیزی بیشتر از یک ماده است و چیزی پس از مرگ باقی می ماند اما این درست مانند این است که چیزی باقی نمی ماند زیرا این چیز فاقد فردیت است و ما از خودمان هیچگونه آگاهی نداریم.
بر طبق عقاید روح گرایان نفس یک وجود معنوی است, مستقل و مجزا از ماده است و پس از مرگ فردیت خود را حفظ می کند.
این زبان است که خطاکار است چون برای سه ایده یک کلمه بیشتر ندارد.ما منطقی تر می دانیم که کلمۀ نفس را در معنای عامیانۀ آن به کار ببریم؛به همین خاطر نفس را یک وجود غیرمادی و فردی می دانیم که در ما قرار دارد و پس از مرگ بدن باقی می ماند.
با توجه به فقدان یک لغت خاص بر این باوریم که: اصل حیاتی همان اصل زندگی مادی و ارگانیک است,حال هر منبعی که می خواهد داشته باشد و در تمام موجودات زنده از انسان گرفته تا گیاه مشترک است.
زندگی صرف نظر از نیروی اندیشه می تواند وجود داشته باشد.اصل حیاتی یک چیز مجزا و مستقل است. کلمۀ حیاتی همان ایده را به ذهن متبادر نمی کند. از نظر بعضی از پژوهشگران,اصل حیاتی یک کیفیت و خاصیت ماده است.اثری است که وقتی ماده در شرایط معینی قرار بگیرد به وجود می آید.طبق نظر برخی دیگر که عقیدۀ عام تری نیز می باشد, اصل حیاتی در یک سیالۀ محسوس قرار دارد که به طور کلی پراکنده است و هر موجود بخشی از آنرا در نظر گرفته و جذب می کند به همان نحوی که می بینیم جمادات نور را جذب می کنند.پس این سیالۀ حیاتی است که به نظر برخی چیزی جز سیالۀ الکتریک حیوانی نیست که تحت نام های سیالۀ مغناطیسی, سیالۀ عصبی و غیره شناخته شده اند.هر چه که باشد یک امر واقعی است که نمی توان با آن مخالفت کرد زیرا این نتیجۀ مشاهدات انسان است.موجودات ارگانیک در خود یک نیروی درونی دارند که پدیدۀ حیات را به وجود می آورد و حیات تا زمانی ادامه می یابد که این نیرو وجود دارد. زندگی مادی در تمام موجودات ارگانیک مشترک است و از هوش و اندیشه نیز مستقل می باشد. هوش و اندیشه نیروهای خاصی نسبت به موجودات ارگانیک هستند.سرانجام باید گفت که بین موجودات ارگانیک هوشمند و متفکر یک موجود دارای درک معنوی خاصی است که یک برتری انکارناپذیر نسبت به سایر موجودات می دهد و او نوع انسان است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ساعت 18:14  توسط  میلاد   |